بایگانی ماهیانه: دسامبر 2013

بابا

می‌گه: گوشی، در را برای بابات باز کنم.
توی دلم می‌گم اگه نمی‌گفت هم می‌دونستم بابا پشت دره. از شکل زنگ‌زدنش. یک زنگ طولانی و کشیده و بعد یک تک زنگ کوتاه. این‌طوری بود که فکر می‌کرد همه چیزش باید خاص خودش باشد، حتی مدل زنگ زدنش. پشت هر دری هم که مانده بودیم از بچگی، همین شکلی زنگ زده بود. دستش را که روی زنگ می‌گذاشت، تمرکز می‌کرد که زنگ اول مبادا از فلان تعداد ثانیه طولانی‌تر بشه، یه طوری جدی تمرکز می‌کرد انگار کل ساکنان خانه، مثل خودش روی تعداد ثانیه‌ها تمرکز کرده باشن. با کار خودش حال می‌کرد. یه خنده ظریفی هم داشت خاص این طور مواقع. از اعلام حضور مخصوص خودش لذت می‌برد. به عبارتی خودش زنگ می‌زد و خودش می‌خندید. جواب هم می‌داد البته این شیوه اعلام حضورش. از بار دوم و سوم، جماعت توی خانه می‌گفتند: در را وا کنین، ممدآقا آمد.
حالا چی که زدم به خاطره؟ هیچ وقت که زنگ در خانه‌ام را کسی شکل بابا نزده توی این شش هفت سالی که سرجمع بیرون ایران زندگی کردم. ولی هنوز شکل زنگ زدنش را از این همه دور تشخیص می‌دم. دلم می‌خواد برم در را براش باز کنم.

پیمان عارفی

می‌کشند و تمام می‌کنند و تمام می‌شوند آدم‌ها. ولی تاریخ تمام نمی‌شود. بنویسید این روزها را یک گوشه‌ای کنار دفتری جایی. داوری که نیست این روزها. ولی تاریخ، داور خوبی خواهد بود.
تف!‌

جیم مثل جنگ، ۳

به همه سربازهای وظیفه
فرزند جنگ بودم و چون تیری، هر سو روانه، تا که در آغوشت
رزمنده‌ای اسیر به دنبال ِ یک آشیانه، تا که در آغوشت
آتش گرفته بود و نمی‌بارید باران بر آن زمین ِ پر از کینه
می‌خواندمت تمام شب و هر روز مثل ِ ترانه تا که در آغوشت
من بی‌قرار ِ مرگ خودم بودم، در واقعیتی که فقط رویاست
رویای بی‌قراری و آتش‌بس، رویای خانه، تا که در آغوشت
پوتین، برای جنگ و برای صلح، پوتین، برای تا تو دویدن‌ها
پوتین، شهید ِ راهِ دو پای لُخت، در آستانه، تا که در آغوشت
ای کاش راه امن ِ فراری بود، از جنگ و این شکستن بی‌پایان
از بغض‌های ساکت ِ بی‌شانه، از این شبانه، تا که در آغوشت
من خواب دیده‌ام که نمی‌میرم، در سنگریز خاطره می‌مانم
تا جنگ را دوباره بمیرانم … تا بی‌بهانه، تا که در آغوشت