دل فولاد

دل فولادم با من نیست
همه چیزم دل من بود و کنون می‌بینم
دل فولادم مانده در راه
دل فولادم را بی‌شکی انداخته است
دست آن قوم بداندیش در آغوش بهاری که گلش گفتم از خون و ز خم
وین زمان فکرم این است که در خون برادرهایم
ناروا در خون‌پیچان
بی گنه غلتان در خون
دل فولام را زنگ کند دیگرگون.
نیما یوشیج، تکه‌ای از شعر دل فولادم