چهارم فوریه

در دل هر جمله رازیست. در دل هر جمله غصه‌ایست. قصه‌ای. جمله‌هایی که زیر قرن‌ها فراموشی ساکنان زبان خاک می‌خورند. هیچ‌کس صدایشان را نمی‌شنود. جمله‌هایی که فقط به درد کلاس آموزش زبان می‌خورند. چون شفاف و صادق و روشن و بی‌نقابند. بی هیچ دروغ و شیله پیله‌ای. روزی چندتا از این جمله‌ها را به لطف تدریس زبان عین ماهی تازه از آب می‌گیرم. مثل این یکی جمله برای فعل مرکبی که مفعول مستقیم می‌گیرد. ناگهان از پیچ و مهره دستور و مفعول و «را» که بگذری و دست چپت را ببری بالا و پای تخته بنویسی: “من شاگردان این کلاس را برای همیشه به خاطر می‌سپارم.” دیگر نیازی به توضیح اضافات نیست. به خاطر سپردن خوب فعلیست. دوازده نفر که دوازده بار از روی این جمله توی دفترهایشان بنویسند، خاطره این درس و این جمله جاودانه می‌شود. به خاطر هم سپرده می‌شویم. شاگردان سال اولم را طور دیگری دوست دارم. بودنشان به زندگی رنگ و معنی می‌دهد و همین یکی برای این روزهای تلخ و دور و دیرم کافیست. بیشتر نمی‌خواهم.