خاکستری

خاکسترم کنید!
از سنگ و گل و آیه و عزا بیزارم.
خاکسترم کنید!
از عکس و حلوا و گریه و خرما بیزارم.
یک روز که باد می آید
یک روز که عشق در هوا منتشر است
و آتش مثل خورشید در کار جان کندن است
یک روز که زنی در کوچه آهنگی قدیمی را لب می زند
و گیس در باد رهاکرده
به سمت چهارشنبه آخر می دود
در آتشم کنید
که بسوزم
که دیگر هیچ وقت نپوسم.