بایگانی ماهیانه: مارس 2014

مامانی

ساعت درست ده ‌دقیقه به شش عصر، دستم داشت می‌رفت سمت تلفن که از اینجا شماره خانه‌اش را بگیرم. شماره‌ای که هفده سال پیش عادت داشتم بگیرم و حتی یک رقمش را هم یادم نیست. ولی با این حال باز هم دستم داشت می‌رفت سمت تلفن. از تصور این‌که بیاید بنشیند کنار گوشی، روی فرش کاشان، گوشه اتاقش و گوشی را بردارد و ناشیانه، طوری که انگار با صدای خودش هم غریبه است بگوید الو…مامانی تویی؟ دلم هنوز بعد از این همه سال می‌لرزد. برای من او هیچ وقت نمرد. نمی‌میرد. حتی توی خواب‌هایم هم هر چقدر تلاش می‌کنم خاکش کنم بی‌فایده است. گاهی فکر می‌کنم باید بروم پیش جن‌گیر و از شر این حمله‌های آنی که هفده سال است ولم نکرده خلاص شوم. یا بروم پیش روانپزشک بهش بگویم دستم به دامنت، کاری بکن بعد از هفده سال باور کنم مرده. شاید دلم نمی‌خواهم باور کنم که نمی‌روم پی‌اش را بگیرم. اگر می‌خواستم حتما تا الان موضوع را حل کرده بودم و الان ساعت ده دقیقه به شش عصر پشت میز کارم در دانشکده به این نتیجه نمی‌رسیدم که گوشی را بردارم و تلفن کنم به شماره‌ای که حتی یک رقمش را هم یادم نیست و صدایش را بشنوم و باورم شود کل این هفده سال را خواب دیده‌ام و او هنوز زنده است.
آن سال، تازه سیم تلفن کشیده بودند خانه‌شان. شاید قبل مرگش چیزی حدود شش ماه تلفن داشت و گوشی را هم همیشه خودش برمی‌داشت. لابد اگر الان زنده بود، دیگر از موجودات صدادار پشت تلفن نمی‌ترسید. لابد عادت می‌کرد به این نوع از رابطه و فقط منتظر صدای زنگ در نبود. لابد هر از چند گاهی گوشی را بر می‌داشت و شماره‌ام را می‌گرفت.از همان تلفن انگشتی آلبالویی. اگر امسال بود، ۷۴ ساله می‌شد. هفده سال گذشته و برای من هنوز همین دیروز است. چهاردهم اسفند ۱۳۷۶. او پنجاه و هفت سال داشت. من سیزده سال و انگار زمان برای باور مرگش همان‌جا یخ زده و جلوتر نرفته است.

بهاریه ۹۳

دلتنگ و دور و خسته، پر از بی‌قراری‌ام
از روزهای خالی ِ غربت فراری‌ام
می‌ترسم از نبودن تو، بودن ِ خودم
از انقضای مهلت و بی‌اعتباری‌ام
می‌ترسم از بهار و زمستان و هر چه هست
از پنج سال دوری و از ماندگاری‌ام
داری مرا به دست فراموشی‌ات، عزیز
داری به خاک خاطره‌ها می‌سپاری‌ام
آن گوشه، توی قاب، کنار بنفشه‌هات
یک تکه عکس یخ‌زده و استعاری‌ام
هر لحظه، هر بهار، تو را می‌شمرده‌ام
آیا هنوز هم کَمَکی می‌شماری‌ام؟
فروردین ۹۳- لندن

پیشنهاد داستان برای هشتم مارس: «آل» نوشته محمد بهمن‌بیگی

پیشنهاد داستان برای هشتم مارس: آل
بازار نوشتن خاطره و شعار و شعر برای هشتم مارس، روز جهانی زن داغ است. به دلایلی از نوشتن روزهای تاریک گذشته و ماجراهای تلخ خودم با حجاب و جنگ بر سر زن ماندن‌ گذشتم که اگر می‌خواستم بنویسم مثنوی هفتادمن می‌شد. یکی از دلایلی که از خودم ننوشتم این بود که فکر می‌کنم تریبون دست ماها- یعنی کسانی افتاده که امکان بلندکردن صدای اعتراضمان را داریم در حالی‌که بخش بزرگی از جامعه زنان بوده‌اند (و کماکان هستند) که نه دسترسی به رسانه دارند، نه حتی می‌دانند وضعیتی که گرفتارش هستند چقدر تاریک و غیرانسانی و ناعادلانه است. داستان «آل»‌ از کتاب «ایل من، بخارای من» نوشته محمد بهمن‌بیگی داستان یکی از این زنان است. البته بهمن‌بیگی سی و پنج سال از عمرش را صرف آموزش عشایر کرد و ماجرای این داستان احیانا به سال‌ها پیش مربوط می‌شود. من روی عشایر کار نکرده‌ام و اخیرا هم سفر نکرده‌ام و نمی‌دانم الان وضع به چه شکلیست. ولی به هر حال خواندن این داستان را هم خالی از فایده نمی‌بینم.
«آل» ماجرای زندگی زلیخا زنی از عشایر قشقایی فارس که سال‌هاست به خاطر دخترزا بودن از چشم طایفه‌ و شوهرش افتاده. بخش زیادی از داستان توصیف لحظه به دنیا آوردن کودک هشتم اوست. باورها و ارزش‌های عشایر درباره هیچ و پوچ انگاشتن زن همزمان با توصیف داستان زایمان فرزند هشتم زلیخا را بهمن‌بیگی در داستان آورده. مثلا این‌که فرزند دختر را حتی فرزند هم به حساب نمی‌آوردند و از او به اسم «کنیز» یاد می‌کردند. یا این‌که از همان کودکی یک دختر یاد می‌گیرد که با برادرهایش یکی نیست، که روزی به شیربهای هنگفتی فروخته خواهد شد و تنها وظیفه‌اش پسرزایی خواهد بود. یا اینکه دخترها حق تحصیل در مدارس را نداشته‌اند. بهمن‌بیگی در این داستان و بخش‌های دیگر کتاب از بخشی از جامعه زنان ایرانی حرف می‌زند که چه قبل و چه بعد از انقلاب به ندرت نقل محافل روشنفکری و روزنامه‌نگاری و ادبی بوده‌اند. نه صدایی ازشان بلند می‌شود، نه توان ثبت خاطرات و رساندن صدایشان را دارند و نه بنا به طبیعت و سبک زندگی‌شان، در زندگی روزمره خیلی از ما حضور خارجی دارند. ولی این زن‌ها فارغ از هر چیز وجود دارند، رنج می‌کشند، نادیده گرفته می‌شوند و حذف می‌شوند.
در بهترین حالت، پوسترهایشان با لباس‌های رنگی و هیجان‌انگیز در خارج از مرزهای ایران به قیمت گزاف و به عنوان بخشی از زیبایی‌های اصیل خاورمیانه و شرق به فروش می‌رسد. چیزی شبیه به این عکس:‌
robert-harding-schoolgirls-boyerahmad-tribe-iran-middle-east.jpg
منبع عکس: سایت All Posters
پیشنهاد آخرم هم این‌که اگر کسی داستانی خوانده که به شکلی به زنان مربوط است درباره‌اش بنویسد تا بقیه هم بروند بخوانند.

دو شعر

۱)
ننشین
راه برو، تمام قد
در تمام کوچه‌های شب
غرق شو در سایه ماه‌های ناکامل
بنویس
از پرهای پنهانی‌ات که ریخته‌اند
و چون پوشال ابر تو را هر لحظه به سرزمین دیگری می‌برند
از پرهای نداشته، از آسمانت بنویس که آبی نیست
و از حسرت پرندگی‌هامان در حصر قفس
آهنیم، موازی، به خط
منتشر فرمان آتش
پروانه‌ایم، در هجوم ناشناس گلوله و نور
با پرهای جوهری پنهان
بی‌ هیچ کلمه.
۲)
پشت گردنم را ناگهان باد برد
موهام آبشار نارنجی غم‌انگیزی بود در کوچه هجدهمء پلاک سوم
که مرا به رفتنت سنجاق می‌کرد.