بهاریه ۹۳

دلتنگ و دور و خسته، پر از بی‌قراری‌ام
از روزهای خالی ِ غربت فراری‌ام
می‌ترسم از نبودن تو، بودن ِ خودم
از انقضای مهلت و بی‌اعتباری‌ام
می‌ترسم از بهار و زمستان و هر چه هست
از پنج سال دوری و از ماندگاری‌ام
داری مرا به دست فراموشی‌ات، عزیز
داری به خاک خاطره‌ها می‌سپاری‌ام
آن گوشه، توی قاب، کنار بنفشه‌هات
یک تکه عکس یخ‌زده و استعاری‌ام
هر لحظه، هر بهار، تو را می‌شمرده‌ام
آیا هنوز هم کَمَکی می‌شماری‌ام؟
فروردین ۹۳- لندن