بایگانی ماهیانه: آوریل 2014

زن

به تکثیر روشن زن فکر می‌کنم
در آینه مرداب‌های تو در توی ذهن آن شبگیر
به تکثیر روشن زن فکر می‌کنم
به رقص قرمز موها در چهارراه هر ور مرد
که می‌تند دور حنجره و گیج‌گاه گزمه‌ها و پوتین‌ها و میله‌ها
ناخن انداخته‌ام
در تلاشِ تراش جیوه‌ که مسموم است
در بی‌اعتمادی آینه‌ها که سال‌هاست دروغ می‌تابانند.
ناخن انداخته‌ام در کشف ریشه‌های بودنم آنسان که بوده‌ام
می‌رسم به آن سوی شیشه که زنی هست و می‌خواند،
می‌رقصد و می‌خواند
و معجزه‌اش راه رفتن و خواندن روی آب گندیده مرداب است
و بوی تنش، قاتل آن شبگیر پیر.
آن سوی شیشه زنی هست
و همین کافیست.

فروردین خونین

خون جلوی چشم مامور را گرفته است.
تو خون بالا می‌آوری.
رفتگر، خون جارو می‌کند.
مینی‌بوس بوی خون می‌دهد.
دیکتاتور خواب خون می‌بیند.
ما خونِ دل می‌خوریم.
1912468_10203050165687981_7654279077645086247_n.jpg

بابا

بابا پیر شده. توی این پنج سال، قدر ده سال پیر شده. هیچ وقت فکر نمی‌کردم تحلیل رفتن یکی این‌طوری بخوره توی صورتم. ولی خورد. صداش دیگه مثل قبل بلند نیست. حتی وقتی عصبی می‌شه صداش از ته چاه می‌یاد بالا. طول خیابونی که پنج سال قبل ده دقیقه‌ای می‌رفت بالا الان حداقل بیست و پنج دقیقه زمان می‌خواد تا برسونه به آخر. دارم تلاش می‌کنم ثبتش کنم. ولی بی‌فایده است. دستم به نوشتن نمی‌ره. فقط دارم تیک و تیک عکس می‌ندازم. همه چیز فرق کرده. هیچ چیز و هیچ کس مثل قبل نیست. و من نمی‌دونم باید آرزو کنم این چند روز زودتر بگذره یا دیرتر. زمان ترسناکه. ولی ترسناک‌تر از زمان، عقب موندن از جنایتیه که در حق شکل بودن آدم‌ها مرتکب می‌شه. دلم می‌خواد چهارشنبه که چمدونم رو ورمی‌دارم و می‌رم، هواپیمای بی‌پیر هیچ وقت فرود نیاد. عین همون پرواز بره کف اقیانوسی، چیزی.

نوستالژیای دیکتاتوری، استانبول، بیکوز

در مملکت تارکان و طیب، یوتیوب فیلتر است. صبح تا شب به عادت سرزمین ملکه می‌روم دنبال موزیک بگردم در یوتیوب که صفحه فیلترینگ شبیه وبسایت‌های فیلترشده ایران می‌خورد توی صورتم. نوستالژیای دیکتاتوری و فیلترینگ و سانسور. رفیق تُرکم صبح دو ساعت با کامپیوترم ور رفت تا یک آنتی فیلتر نصب کند. تمام هفته اولی که اینجا بودم به بحث و پیگیری انتخابات گذشت. حزب عدالت انتخابات را بُرد و جمهوری‌خواهان از این اتفاق اصلا خوشحال نیستند. بیشتر از ناراحتی، نگرانی و ترس را در چشم‌هاشان می‌خوانم. وقتی علت‌اش را می‌پرسم از فساد مالی و محافظه‌کاری می‌گویند. جمله‌ها و جنس نگرانی‌ها شبیه حرف‌هاییست که زمانی درباره احمدی‌نژاد از دهان مردم در می‌آمد. دارم تمام زورم را می‌زنم که از سکنه محلی و دهان مردم بدون واسطه انتخابات را بفهمم. دیشب یک زن چهل ساله اهل استانبول که دو سه سالی هست می‌شناسمش حرف از تقلب می‌زد و می‌گفت طیب بعد از این که فقط پنجاه درصد آرا شمرده شده بود روی بالکن آمد و آن حرف‌ها را زد. برق در ستادهای انتخاباتی بعضی مناطق قطع شده بود و تقصیر را گردن گربه‌های ولگرد که پایشان روی سیم رفته بود انداخته بودند. این‌ها را با غیض می‌گفت. بهش گفتم اگر می‌گویی تقلب شده چرا مردم به خیابان‌ها نریختند؟ گفت از پلیس می‌ترسند. بحث را ادامه ندادم. نه چون نمی‌خواستم بیشتر بشنوم. چون نمی‌توانستم دوباره همه چیز را یاد خودم بندازم. صفحه‌ای که جلوم باز بود، خبری درباره شکسته شدن سکوت یکی از کهریزکی‌ها بعد از پنج سال بود. صفحه را هم بستم. کامپیوتر را خاموش کردم و رفتم پی کارم.
Screen
Shot 2014-04-05 at 13.18.20.png

پنجم آوریل دو هزار و چهارده، یاوُلا، ترکیه

جایی در جاده‌های جنوبی ترکیه، از مسیر بودروم به سمت استانبول در کافه‌‌رستورانی نشسته‌ام کناری و چای‌ام را هورت می‌کشم و آدم‌ها را نگاه می‌کنم. مردهای پنجاه، شصت‌ساله گرسنه‌ای را که با اشتها، نان تازه را با دست‌های زمخت‌شان پاره می‌کنند و با یک کاسه شُربا یا همان آش خودمان با سرعت خارق‌العاده‌ای همراه پاره‌های نان می‌بلعند. مرد که کلاه سفید لبه‌دارش تا روی ابروهای کلفت سیاهش پایین آمده، سیبیلش را بعد از هر لقمه با نوک زبانش می‌لیسد و زیرچشمی اطرافش را می‌پاید. خوب که می‌روم توی بحرش می‌بینم لنگه همین چهره را با همه جزئیاتش قبلا بارها جایی دیده‌ام. آن ورتر، پیرمردی که عصایش را به صندلی آهنی تکیه داده و به آرنج‌هایش تکیه کرده، دو لپی نان می‌خورد و چای‌اش را هورت می‌کشد، طوری که وسوسه می‌شوم بروم یک دور دیگر ناهار سفارش بدهم. شکمم هنوز از «چیبرک» پنیر و گوشتی که خورده‌ام، روغن‌چکان است و سر و صدا راه انداخته. انگشتم را تنگ کمر باریک استکان می‌اندازم و خیال می‌کنم در جاده بین راه، جایی حوالی ارومیه نشسته‌ام. میز و صندلی‌های دسته چندم آهنی و رنگ و وارنگ، سنگ‌های مرمر کف سالن، مردهای خسته و گرسنه‌ و بوی چای جوشیده که توی هواست، با سیماهای چروک‌خورده آشنا.