پنجم آوریل دو هزار و چهارده، یاوُلا، ترکیه

جایی در جاده‌های جنوبی ترکیه، از مسیر بودروم به سمت استانبول در کافه‌‌رستورانی نشسته‌ام کناری و چای‌ام را هورت می‌کشم و آدم‌ها را نگاه می‌کنم. مردهای پنجاه، شصت‌ساله گرسنه‌ای را که با اشتها، نان تازه را با دست‌های زمخت‌شان پاره می‌کنند و با یک کاسه شُربا یا همان آش خودمان با سرعت خارق‌العاده‌ای همراه پاره‌های نان می‌بلعند. مرد که کلاه سفید لبه‌دارش تا روی ابروهای کلفت سیاهش پایین آمده، سیبیلش را بعد از هر لقمه با نوک زبانش می‌لیسد و زیرچشمی اطرافش را می‌پاید. خوب که می‌روم توی بحرش می‌بینم لنگه همین چهره را با همه جزئیاتش قبلا بارها جایی دیده‌ام. آن ورتر، پیرمردی که عصایش را به صندلی آهنی تکیه داده و به آرنج‌هایش تکیه کرده، دو لپی نان می‌خورد و چای‌اش را هورت می‌کشد، طوری که وسوسه می‌شوم بروم یک دور دیگر ناهار سفارش بدهم. شکمم هنوز از «چیبرک» پنیر و گوشتی که خورده‌ام، روغن‌چکان است و سر و صدا راه انداخته. انگشتم را تنگ کمر باریک استکان می‌اندازم و خیال می‌کنم در جاده بین راه، جایی حوالی ارومیه نشسته‌ام. میز و صندلی‌های دسته چندم آهنی و رنگ و وارنگ، سنگ‌های مرمر کف سالن، مردهای خسته و گرسنه‌ و بوی چای جوشیده که توی هواست، با سیماهای چروک‌خورده آشنا.