بابا

بابا پیر شده. توی این پنج سال، قدر ده سال پیر شده. هیچ وقت فکر نمی‌کردم تحلیل رفتن یکی این‌طوری بخوره توی صورتم. ولی خورد. صداش دیگه مثل قبل بلند نیست. حتی وقتی عصبی می‌شه صداش از ته چاه می‌یاد بالا. طول خیابونی که پنج سال قبل ده دقیقه‌ای می‌رفت بالا الان حداقل بیست و پنج دقیقه زمان می‌خواد تا برسونه به آخر. دارم تلاش می‌کنم ثبتش کنم. ولی بی‌فایده است. دستم به نوشتن نمی‌ره. فقط دارم تیک و تیک عکس می‌ندازم. همه چیز فرق کرده. هیچ چیز و هیچ کس مثل قبل نیست. و من نمی‌دونم باید آرزو کنم این چند روز زودتر بگذره یا دیرتر. زمان ترسناکه. ولی ترسناک‌تر از زمان، عقب موندن از جنایتیه که در حق شکل بودن آدم‌ها مرتکب می‌شه. دلم می‌خواد چهارشنبه که چمدونم رو ورمی‌دارم و می‌رم، هواپیمای بی‌پیر هیچ وقت فرود نیاد. عین همون پرواز بره کف اقیانوسی، چیزی.