زن

به تکثیر روشن زن فکر می‌کنم
در آینه مرداب‌های تو در توی ذهن آن شبگیر
به تکثیر روشن زن فکر می‌کنم
به رقص قرمز موها در چهارراه هر ور مرد
که می‌تند دور حنجره و گیج‌گاه گزمه‌ها و پوتین‌ها و میله‌ها
ناخن انداخته‌ام
در تلاشِ تراش جیوه‌ که مسموم است
در بی‌اعتمادی آینه‌ها که سال‌هاست دروغ می‌تابانند.
ناخن انداخته‌ام در کشف ریشه‌های بودنم آنسان که بوده‌ام
می‌رسم به آن سوی شیشه که زنی هست و می‌خواند،
می‌رقصد و می‌خواند
و معجزه‌اش راه رفتن و خواندن روی آب گندیده مرداب است
و بوی تنش، قاتل آن شبگیر پیر.
آن سوی شیشه زنی هست
و همین کافیست.