خانه

خانه دروغ بزرگیست. دستت را به من بده. تا سه بشمار، و بدو. فراموش کن خانه‌ را. در حافظه‌ات آوارش کن. موشکی بساز و با دست خودت پرتابش کن به حافظه‌ات. باور کن: خانه دروغ بزرگیست. تا مرگ تنها ده دقیقه فاصله است پس دستت را به من بده. تا سه بشمار. چمدان و عکس‌ها و عروسک‌ها. گلدان‌ها و ظرف‌ها و صندلی‌ها. فراموششان کن. ملافه‌ها، ملافه‌های سفید را فقط بردار . با ته مانده‌های اکسیژن. نفس عمیق. حالا برگرد. یک بار دیگر برگرد. موشک را آتش کن در خیالت. حالا پشته‌‌ای خاک را تصور کن. آواری با دست‌های کاموایی عروسک‌ات که زده از زیر خاک بیرون. حالا تنها دو دقیقه مانده است. می‌بینی مرگ چطور مثل حشره‌ای سمج در خیالت وز می‌زند و خودش را به شیشه می‌کوبد؟ شیشه خانه تو. خانه ما. حالا افتاده است پای پنجره، بی‌جان. دوباره، درست وقتی ما داریم می‌دویم بلند می‌شود. خودش را به پنجره می‌کوبد. شیشه‌ها فرو می‌ریزند و می‌افتد پای پنجره. ولی ما رفته‌ایم، مرگ در خانه ما خودکشی می‌کند. حالا که ما نیستیم. ملافه‌های سفید را هم برده‌ایم. که لکه خون نیفتد. دستت را بده. تا سه بشمار. تا با ملافه‌های سفید بدویم به سمتی که نمی‌دانم کجاست. سمتی که در آن خبری از مرگ نیست.
10489718_10152178836157414_5789915075452300110_n.jpg