رفتن، بیستم ژوئیه دوهزار و چهارده

می‌نویسم تا فراموش کنم. می‌نویسم تا فراموش نشوم. ولی اگر فراموش نشوم چطور می‌خواهم فراموش کنم؟ نوشتن کار آسانی نیست. ولی اگر ننویسم هم اوضاع هیچ آسان‌تر نمی‌شود. امتحان کرده‌ام. یک مدت کمتر نوشتم. داشتم به سمت دیوانگی مطلق می‌رفتم. در یک سرازیری لیز و پُرشیب. همان‌قدر حس ناامنی و ترس در ننوشتن بود که در نوشتن هم هست. اینجا نوشتن، یا هر جای دیگری که می‌دانی خوانده می‌شوی، قضاوت می‌شوی، ساخته می‌شوی. گاهی دیو، گاهی فرشته. آدم‌ها آن تویی را از کلماتت می‌سازند که می‌خواهند، که دوست دارند با آن زندگی کنند یا بجنگند. که می‌خواهند از آن متنفر باشند یا به آن شیفته. دست تو نیست. حتی دست کلمه‌ها هم نیست. دست آدم‌هاست که چطور بخواهند فراموشت کنند یا هر لحظه تو را به خودت، به خودشان یادآوری کنند. دارم از این شهر می‌روم. به شهری بزرگ‌‌تر. ولی نوشتن کندن و رفتن و جای دیگری ریشه دواندن را می‌گذارم برای یک وقت دیگر. ولی همین‌قدرش برای ثبت در اینجا کافی‌ست. چهار روز دیگر.این چهار روز را گذاشته‌ام برای خداحافظی از شهر. شهری که با همه کوچکی‌اش، بار سنگین زندگی و بودن من را کشید. دلم می‌خواهد در آغوشش بگیرم و بعد با یک کارد نوک‌‌ تیز دخلش را بیاورم. عشق و نفرت. و این یعنی آکسفورد دومین خانه من خواهد بود. برای همیشه.