بیست و نهم ژوئیه دو هزار و چهارده

این‌طوری شد که یک ماهه تصمیم گرفتم بیایم لندن. دفتر را تحویل دادم، خانه را هم. بساط را هم در عرض هفت روز جمع کردم و در عرض یک روز و نیم پهن. از یک شهر به شهر دیگر. از جایی که پنج سال تمام بالا و پایین‌ها و زیر و رو شدن‌ها و غم‌ها و تنهایی‌ها و ترس‌ها و شادی‌ها و عشق‌ و نفرت‌های من را زیر پوست کلفتش پنهان کرد به لندنی که از قضا دیوانه‌تر از پنج سال پیش است. این بار بنای ماندن دارم در این شهر. فکر نمی‌کردم این همه ماندگار شوم. ولی شدم. آکسفورد شهرم شده بود. پنج سال عمر کمی نیست. حالا که به مرور دارم ازش فاصله می‌گیرم ازش بیشتر می‌نویسم. تنهایی و تک زندگی کردن این همه سال با داشتن هم‌خانه شکسته شده. هنوز دارم دست و پا می‌زنم که عادت کنم به زندگی در شهر و فضای جدید و با بی‌خوابی یکی دو ماه اخیر خیلی کار آسانی نیست. ولی توی همین بیست و چهار ساعت گذشته خون دویده زیر پوستم. چه همه آدم. چه همه زندگی، چه همه قصه و شعر تازه. چه یادم رفته بود که همه عمرم آدم شهر بزرگ بودم من. اول مشهد. بعد تهران. بعد لندن. آکسفورد با همه خاطره‌های خوب و بدش برایم ماندنی و شدیدا عمیق است، وطن دوم یا چیزی توی این مایه‌ها. با تمام سرزنش‌ها و خوبی‌ها و نفرین‌ها و روشنی‌ها. کجاست که آدم بهش حس سرزمین و مالکیت داشته باشد و از سیاهی و روشنی پر نباشد؟ من آدم شهر کوچک نبودم. هیچ‌وقت. این را باید روزی ده بار به خودم یادآوری کنم که زندگی در جای درست را هیچ وقت قربانی کار و حرفه و پول نکنم. جایی که زندگی نیست، یعنی برهوت آدم، آدمی که بشود دو کلمه باهاش اختلاط کرد، آدمی که زندگی کردن درست را بلد باشد و گیر خورده‌ریزها نیفتد آنقدری که کوچک و حقیر شود و من این حقارت را در عین شکوه و بزرگی ظاهری آدم‌ها کم ندیدم. اینجا ولی می‌شود دوباره گم شد، توی بزرگی پنهان آدم‌های بی‌اسم و رسم و از این گم شدن نوشت.