گورخانه

یک تکه ملافه سفید را توی بغلش گرفته بود و می‌دوید. گوشه‌های ملافه ریسه کرده بود، معلوم بود همین طور یک تکه پارچه را پیدا کرده بودند، توی بیمارستان و پیچیده بودند دورش. مهم بود سفید باشد و بی‌لک. چهارساعت قبل، صبح روز عید داشت بازی می‌کرد، بعد پنجره لرزیده بود، بعد سقف و دیوار، آوار جنون و مرگ. حالا آخر بازی بود. نه خانه‌ای، نه شیطنتی، نه صدایی. فقط دوتا پای کوچک و آفتاب‌سوخته از لای ملافه سفید، تلوتلو زیر آفتاب. بی‌جان تاب می‌خوردند روی بازوهای لرزان مرد. سرش پیدا نبود، دست‌هایش، دوتا چشم‌هایش هم پیدا نبود، فقط یک تکه ملافه سفید بود، با دوتا پای کوچک و آویزان. گفت، ببین! این عدد نیست. شماره نیست. خبر نیست. حتی یک فلسطینی دیگر هم نیست، آدم است. نه! چه می‌گویی؟ چرا کلمه‌ها را درست به کار نمی‌بری؟ او کودک است. یکی از همان‌ها که هنوز روی مرگ الاکلنگ‌ بازی می‌کنند. تکرار کن. صد و شصت و شش بار. به تعداد کودکانی که تا امروز مرده‌اند. باور می‌کنی؟ دروغ است این عدد. بیشتر شده لابد تا حالا. یکی از صد و شصت و شش‌تا، من دیدمش. با ملافه سفید و پاهای آفتاب‌سوخته آویزان. او عدد نبود. یک پنج‌ساله معصوم بود روی بازوهای کز کرده و خمیده پدرش که داشت آرام گریه می‌کرد. طوری که انگار می‌فهمید هیچ کس داغ آن لحظه را تا آخر عمرش نخواهد فهمید. از این همه داغ تو فقط عکس‌ها را ببین! ببین که ربطی هست بین ملافه سفید و دوتا پای کوچک بی‌جان، بین بازوهای شکسته بابا و پنج‌سالگی مرگ، ربطی هست بین سفید و مرگ اینجا. هر روز پدری، مادری می‌دود، به سمت گوری که هنوز نمی‌داند کجا باید حفرش کند. فرقی هم مگر دیگر مانده است بین گور و خانه؟