بیستم اوت دوهزار و چهارده

«در راه کانادا- مونترال»
– بچه بودم، یکی از اعضای فامیل اول قصد مهاجرت به «کانادا» داشت، بعد از مدتی مثل خیلی از ایرانی‌های نسل خودش به این نتیجه رسید آمریکا از کانادا، «پیشرفته‌تر» است، و رفت آمریکا. آن ایام در مشهد به «فانتا» می‌گفتند، «نوشابه زرد» یا «کانادا». تا به امروز ایده‌ای ندارم آیا این معادل‌گذاری در شهرهای دیگر هم صورت‌ می‌گرفت یا نه. به هر حال. در حد و اندازه یک دختربچه ده یازده ساله برام عجیب بود یک نفر بخواهد برود به «کانادا». سوالی که پیش می‌آمد آن روزها این بود که مشهد آیا از «کانادا» بهتر نیست؟ بیست سال بعد، فاط دریادل در «کانادا» است که زرد نیست بلکه ابری‌ست، خاکستری و شرجی. کمی تا قسمتی در دست ساخت و ساز و تا پایین‌شهر (دان‌تاون‌)اش شبیه به اسکاتلند (این اولین و سریع‌ترین برداشت من بود از محله سن‌ژاک البته و شاید فردا که هوشیارترم فرق کند قضاوتم، ولی ساختمان‌های گوتیک بلند و خاکستری و اخمو من را یاد اسکاتلند عزیز انداختند که دلم برایش یک ذره شده در ضمن).
– یک نکته داشت این خاطره مشهد و کانادا و دقیق‌ترش مونترال، آن هم بد آدرس دادن آدم‌ها بود. یعنی دقیقا از دم فرودگاه و میز اطلاع‌رسانی بد آدرس دادند تا دم در هتل. نتیجه؟ سه دور رفت خیابان سربالایی یک طوری که بعد از نزدیک به شش سال توی دلم گفتم «مُدُنُم ولی نُمُگُم». کسایی که رفتن مشهد می‌دونن از چی حرف می‌زنم. از مامور فرودگاه تا ساکن و توریست، بد آدرس دادند و دو قورت و نیم هم طلبکار. مای دیر مشهد! آی میس‌ یو‌!‌
– با جاهایی که آدم‌ها هم عین میوه‌ها درهمند حال می‌کنم. مونترال از همان اولش همین‌شکلی بود. از آدم‌های اتوبوس گرفته تا خیابان. سال‌هاست با بی‌ریشگی -که به نظرم یعنی خود خود ریشه- حال می‌کنم. جام را دادم به یک مادر و دختر اسپانیایی، بابای خانواده خیلی مچکر بود و همه تلاشش این بود که تا لحظه پیاده شدن جبران کند و برام جا پیدا کرد و آخرش هم پیدا کرد. بعد از اسپانیایی رفت روی فرانسه و وقتی دید خیلی شیرفهم نشدم رفت روی انگلیسی. بعد از چند دقیقه مادر و پدر و دختر و فاط دریادل رفیق شده بودند. دم یک ایستگاه هم آمدیم پایین و برای هم آرزوی خوشبختی و توفیق کردیم حتی. آخر من می‌میرم و پام به این اسپانیا نمی‌رسه!‌
– از جلوی دانشگاه کونکوردیا رد شدیم. یک ساختمان به شدت معمولی و خسته‌کننده شبیه ساختمان‌های تجاری لندن که روش با آلومینیوم براق نوشته بودند: دانشکده هنرهای زیبا. خوشم نیامد. به هیچ وجه.
– تمام طول پرواز به این مساله فکر کردم که مهم است آدم قبل از هر پرواز به خودش یادآوری کند در هواپیما به اندازه یک مکعب مستطیل فضا دارد. این یادآوری مهم و حیاتی باعث می‌شود آدم آرنج و ساق پایش را در حواشی کسی که در کنارش نشسته فرو نکند. اتفاقی که امروز در هواپیما به مدت شش ساعت رخ داد و مسافر کناری من به دلیل عدم یادآوری این اصل مهم به خود، موفق شد در نقش یک دهان سرویس‌کن ظاهر شود.
– سه تا فیلم دیدم در طول راه. «اخاذیِ آمریکایی»، «عُمر» و «تنها عاشقان زنده می‌مانند». اولی را به این دلیل دیدم که فکر می‌کردم از دنیا عقبم. دومی را به این دلیل که فکر می‌کردم الان باید یک فیلمی درباره فلسطین دید و سومی را به این دلیل که عشق جیم‌جارموشم. با اطمینان کامل عشق خودم به جیم جارموش را از همین تریبون مجددا اعلام می‌کنم. همه این‌ها را نوشتم که بگم برید جیم‌ جارموش ببینید.
– من هیچ وقت جت‌لگ را نفهمیدم و نخواهم فهمید. به وقت ایران، حدود چهار صبح، به وقت لندن ده دقیقه به یک شب، به وقت مونترال هفت و چهل و پنج دقیقه، و من همان فاطم که هستم.