باز دارم به برگشتن فکر می‌کنم

دهان آسمان، بُریده
چاقوها زنگ می‌زنند
نترس! کسی خانه نیست،
نترس! نمی‌بُرند
ما پیش از این مُثله شده‌ بودیم
یادت نیست؟
پانزده سال پیش شاید،
یا کمی بیشتر
زیر این حفره سیاه که نامش آسمان است
هیچ خانه‌ای امن نبود،
نیست.
چطور در ارتفاع دل می‌بندید؟
چطور در ارتفاع با هم می‌خوابید؟
با طناب‌های پوسیده‌ هبوط کنید!
باید بر این زمین پست ایستاد
حتی با این همه بی‌سقفیِ نابهنگام
بودن یعنی ماندن، به امید ِ ماندن.
پس چرا نماندم؟
به کدام ارتفاع می‌روم که نیست؟
به سمت خونین ِ‌بخیه‌های دهانش؟