جیم مثل جنگ، برای عزیز و چشم‌های کوچکش

جنگ بود و گلوله می‌بارید
زنده ماندن چه کار سختی بود
هر طرف را نگاه می‌کردند
مرگ و آوار و تیره‌بختی بود
باید از خانه بار می‌بستند
سمت تاریک ناکجاآباد
سمت جغرافیای نامعلوم
سمت هر جا و هر چه باداباد
پشت سر خانه‌ای که گم می‌شد
در غبار سیاه و خاکستر
پیش رو، راه سخت و ناهموار
سیل آوارگان بی‌سنگر
شانه‌هایش پناه کودک بود
کودک دیگری در آغوشش
سومی می‌دوید از پی مرد
تلی از خاک بود تن‌پوشش
مادر از پی روانه و خاموش
کوهی از بغض و بی‌قراری بود
چشم در چشم جنگ و از چشمش
آب سرخ انار جاری بود
آه، اما چه جنگ، وحشی بود
چنگ می‌زد به روی امیدش
دزد شادی کودکانش بود
با شکرخند خشم و تهدیدش
از سه کودک یکی نمی‌خندید
از سه کودک یکی پر از تب بود
بی‌وطن، بی‌صدا و بی آهنگ
مثل یک شعر بی‌مخاطب بود
باز مانده کنار راهی دور
خیره در مهربانی خورشید
تا که شاید یکی رسد از راه
تا که شاید یکی هم او را دید…
جنگ آمد به هيئت آدم
مرگ آمد به قامت خورشید
چشم‌هایش در آسمان یخ زد
و دگر تا همیشه هیچ ندید
و دگر تا همیشه هیچ ندید
و دگر تا همیشه هیچ نگفت
چشم‌هایِ عزیز ِ نازش را
بست آرام بر جنایت و خُفت.
10492499_762067383849627_6703740464397128593_n.jpg