جنگ‌نویسی

بعدازظهری نشسته بودم توی کافه و داشتم به دوستی درباره چپتری که دارم این روزها می‌نویسم می‌گفتم. درباره ادبیات رسمی جنگ در ایران. یک جایی از حرف‌ام داشتم برایش از دیوارنوشته‌ها و تصاویر شهدا و رهبر بر در و دیوارهای شهر می‌گفتم. توی خاطراتم چرخ می‌خوردم و همین طور یکی بعد از دیگری برایش آیه‌های مربوط به شهادت و جنگ را که از حفظ بودم می‌خواندم… و لا تحسبن‌الذین قُتلوا فی سبیل‌الله امواتا… زبان مادری‌اش عربیست. شاید برای همین چشم‌هاش از تعجب برق زد. گفت تو این‌ها را از کجا حفظی. برایش غریب بود یکی آیه‌های مربوط به شهادت را از حفظ باشد. اول برایم خنده‌دار بود این همه تعجبش. بعد فکر کردم حق داشته تعجب کند! واقعا یک نفر چرا باید از کل قرآن و حدیث‌ها همان‌هایی که ربطی به شهادت دارد این همه خوب یادش مانده باشد؟ فرزند جنگ بودن این چیزها را هم دارد لابد. یادم هست بچه که بودم روی در دیوار شهر این جمله آقای خمینی که شهدا در قهقهه مستانه‌شان و در شادی وصولشان عند ربهم یرزقون‌اند را جا به جا روی دیوارهای مشهد می‌دیدم. ضمیمه‌اش نقاشی رزمندگان خوش و خندان بود با سربندهای یاحسین و یا زهرا و آن طرف‌تر تصویر خود ایشان. نگاه که می‌کردی می‌دیدی زل زده بهت. چشم در چشم دارد نگاهت می‌کند. مثل کسی که چشم دوخته باشد به دوربین و هر طرف که بروی باز انگار دارد تو را نگاه می‌کند. به اقتضای شیطنت گاهی اگر پیاده بودم جام را عوض می‌کردم می‌رفتم پشت دیوار قایم می‌شدم، می‌دویدم، می‌نشستم، تکان می‌خوردم، ورجه وورجه می‌کردم و تلاش می‌کردم نگاهم را از نگاهش بکنم. نمی‌شد. هنوز بعد این همه سال که دارم درباره جنگ می‌نویسم آن تصاویر و دیوارنوشته‌ها پس ذهنم هستند. و آن جفت چشم عصبانی سیاه بعد از این همه سال هنوز به من زل زده است.