یکشنبه، هفتم سپتامبر

در این خانه
خورشید نمی وزد
و سهم ساکنان از دنیای پشت پنجره
عابران بی سر است
در دورترین فاصله از آسمان
و نزدیک ترین نقطه به اعماق زمین،
باران که ببارد
قبل از همه به آب سپرده می شویم.
کرکره ها خوابم را
پشت سایه چوبها پنهان می کنند
گلوی پنجره را گل گرفته اند
اینها همه برای حفظ امنیت است
اما خانه بی نور
خانه امنی نیست.
هنوز می نویسم
و سه ماه از مرگ سایه دست چپم می گذرد
نور که نباشد
سایه ای هم در کار نیست.
چند دقیقه دیگر
کسی به اتاقم می آید
و چراغ را که تنها سهم من از وزش نور است
می کشد
دارد از نوک انگشتانم خار می روید
مثل قهرمانان فیلم های علمی-تخیلی.
اتاق در تاریکی پنهان شده است
چشم هایم را می مالم
شاید بیدار شدم
خارها فراموشم شده اند.
چند دقیقه دیگر
در رودخانه خون شنا می کنم
دور می شوم
از این خانه
از میز
از کلمات
و دستی که چراغ را می کشد
و از عابران بی سر
دو روز بعد نوری هست در کف اقیانوس
که نمی بینمش.
“زندگی کف اقیانوس”.