خانه

اگرچه در خانه نیستم، ولی به جان دوست دارمش
میان آغوش هر بهار هنوز جا می‌گذارمش
شبیه رازی نگفتنیست، جنون ویران ِ غربتم
به دور از چشم عاقلان، به شعرها می‌سپارمش
گذشت عمری و روز و شب، شمرده‌ام ماه و سال را
به خواب و بیداری‌ام هنوز… هنوز هم می‌شمارش
نخواه از من که بگذرم، نخواه تا دیگری شوم
نخواه برگشتن مرا به خانه‌ای که ندارمش
بهای گورکن اگر چه از بهای آیینه بیشتر
به دفن مردانِ کینه خواه، به دفن شب می‌گُمارمش
اگر نبینم دوباره باز، به عمر خود روی خانه را
به جان یک ابر می‌روم که تا همیشه ببارمش
42907366.jpg