تلخ‌تر از زهر

از مرزها گذشته تنم، خانه‌ام کجاست؟
آن خنده‌هایِ روشنِ‌ دیوانه‌ام کجاست؟
از من گرفته‌اند تمامِ گذشته را
حتی نگفته‌اند که افسانه‌ام کجاست
در روزگارِ تلخ‌تر از زهرِ محتسب
از من نپرس جرعه و پیمانه‌ام کجاست
در غربت زمانه کبوتر شدن کم است
ای دام‌های فاصله، شادانه‌ام کجاست؟
از بادبادکی که هوا می‌رود بپرس
جغرافیای خسته‌یِ ویرانه‌ام کجاست؟
ای در سکوت و خلوتِ غربت شکستنی!
ای بغض بی‌بهانه! بگو شانه‌ام کجاست؟