شرح یک تبعید

نوشته زیر به قلم ضیاء نبویست که در صفحه فیس‌بوک علی ملیحی منتشر شده است. او شرح تبعید خود به زندان اهواز در سال ۱۳۸۹ را بعد از چندسال نوشته است. بخوانید و بگذارید توی پوشه آن مطالبی که لازم است برای یادآوری گاهی به آن سر بزنید. حافظه خاک می‌گیرد ولی آن روزها دریغ است که فراموش شوند:
یک خبر بد.
دقیقا عصر روز سه شنبه ۲۳ شهریور بود که در هواخوری بند ۳۵۰ نشسته بودم و طبق معمول داشتم جفنگ می‌گفتم! اون روزها بحث مرخصی بچه‌ها خیلی مطرح بود و تعدادی هم سند گذاشته بودند و هر لحظه منتظر بودند که برن مرخصی. من هم این قضیه رو بهونه کرده بودم و داشتم برای آبتین غفاری که او هم سند گذاشته بود می‌گفتم: “من پریروز اومدم مرخصی و مرخصی‌ام هم سه روزه است، الان اومدم دادگاه انقلاب ببینم می‌تونم مرخصی‌ام رو تمدید کنم یا نه. اگه کاری داری بگو اینجا برات انجام بدم.” وسط گفتن همین اراجیف بودم که چشم‌ام به میلاد اسدی و علی ملیحی افتاد که داشتند از توی بند وارد هواخوری می‌شدند.
میلاد لباس بیرون پوشیده بود. آخه ظهر خواسته بودنش اجرای احکام، احتمالا ملاقات با معاون دادستان داشت. نکته‌ی عجیب این بود که علی ملیحی وقتی وارد هواخوری شد، سیگارش روشن بود و علی مدنی‌تر از این حرف‌ها بود که توی کریدور سیگار بکشه! حدس زدم میلاد خبر بدی بهش داده اما خب هیچ حدسی برای نوع خبر نداشتم. وقتی میلاد به سمت من اومد ازش پرسیدم که چه خبر که گفت خبری نیست. من هم همون پرت و پلاها رو برای او هم تکرار کردم که دیدم خیلی بیشتر از اونی که در انتظارم بود خندید و بین خنده‌هاش هم گفت “دیوونه رو ببین می‌گه رفتم مرخصی” نگاه میلاد جور عجیبیه و چیزی رو پنهان نمی‌کنه. توی بازی مافیا به جز یکبار هر وقت میلاد مافیا می‌شد، می‌تونستم با نگاه اول بفهمم مافیا هست یا نه. یک نکته اشتراک جالب هم داشتیم و اون این که سر یک قضیه‌ای فهمیدم که هر دوتامون توی مجلس ترحیم خنده‌مون می‌گیره و همدردی درست و حسابی بلد نیستیم! خنده‌ی عجیب و نگاه میلاد هم به حرکت عجیب علی ملیحی اضافه شد.
نمی‌دونم به چه دلیلی رفتم توی بند و بعد از چند دقیقه که بیرون اومدم، دیدم حلقه‌ای از دوستان اتاق ۱ گوشه‌ی هواخوری تشکیل شده، فکر کنم عبدالله مومنی، دکتر تاجرنیا، بهمن احمدی، میلاد اسدی و علی پرویز. به طرف جمع رفتم دیدم همه دارند به من نگاه می‌کنند، حدس زدم به خاطر سوئی‌شرتی بود که تنم بود چون احساس سرما می‌کردم اگر چه هوا گرم بود. دکتر تاجرنیا هم یک شوخی در مورد لباس پوشیدنم کرد که حدسم رو تایید کرد و به نگاهشون شک نکردم. بعد همراه میلاد و علی پرویز شروع کردیم به قدم زدن و صحبت کردن در مورد قضیه‌ای که اون روزها درگیرش بودیم.
بعد از سه چهار دور که طول هواخوری رو قدم زدیم بهمن احمدی به سمت ما اومد و به میلاد گفت که : “تصمیم جمع این شد که قضیه رو به خود ضیا بگیم.” باز هم حدسی نمی‌تونستم بزنم. گرچه فقط مطمئن بودم که خبر بدیه..! بالاخره میلاد گفت که توی اجرای احکام نامه‌ی تبعید من رو دیده که از اجرای احکام زندان اوین به دادستان اهواز زده شده بود که چون ایذه زندان نداره من رو به یکی از زندان‌های منطقه بفرسته. بعد از شنیدن خبر احساس یک غریبه رو داشتم که کسی یا چیزی رو نمی‌شناسه. من به صورت منطقی منتظر تبعید بودم اما حسم قضیه رو باور نمی‌کرد. بعد از چند ثانیه وضعیت عادی شد.
هنوز که نرفته بودم پس زیاد جای سخت گرفتن نبود. البته انتظارم از میلاد این بود که قضیه رو اول به خودم می‌گفت، اگر چه می‌دونستم که انتظاری منطقی نبود و خودم هم اگه جاش بودم همین کار رو می‌کردم. بعد از چند دقیقه برگشتیم سر همون صحبت قبلی که داشتیم ادامه می‌دادیم. با این تفاوت که می‌دونستم اینبار مساله‌ی خیلی مهم‌تری دارم که باید بعد این قضیه برم سراغش. بعد از آمار وقتی وارد اتاق شدم دیدم فضای اتاق سنگینه و همه یه جوری نگاهم می‌کنند. از اون نگاه‌های قبل شهادت توی فیلم‌های ایرانی.. این نگاه‌ها بوی ترحم می‌داد و من اصلا با این قضیه راحت نبودم. اگه کسی کاری به من نداشت، مطمئنا من هم می‌رفتم توی تختم دراز می‌کشیدم و به قضیه فکر می‌کردم اما نگاه، کلام و برخورد بچه‌ها من رو خطاب قرار می‌داد و من هم مجبور بودم که یک واکنشی نشون بدم. واکنش من در این طور مواقع معمولا مسخره کردن موقعیت بود.
سر سفره‌ی شام یکی از بچه‌ها از اتاق دیگه که شام دلمه درست کرده بود یک بشقاب غذا آورد سر سفره‌ی ما که بیشترش رو خوردم و این بهونه‌ای شده بود برای این که هر کسی از دم در اتاق رد می‌شد به او می‌گفتم که “آقا من دارم تبعید می‌شم لطفا به من ترحم کنید و اگر غذای خوبی درست کردید برای من بیارید..” اینقدر از این پرت و پلاها گفتم که علی ملیحی وسط غذا پاشد رفت بیرون. میلاد با خنده سرزنش باری گفت: “نمی‌فهمی حرفهات بقیه رو آزار میده؟” من هم گفتم تقصیر خودتونه، ترحم نکنید که من هم این چیزها رو نگم.. بچه‌های اتاق قرار گذاشته بودند که بعد از شام یک جلسه‌ی خداحافظی برام بگذارند که من هم به جدیت گفتم که در اون جلسه شرکت نمی‌کنم. البته جلسه هم برگزار نشد. البته نه به خاطر من بلکه به این دلیل که به این نتیجه رسیدند که این کار رفتن به پیشواز تبعیده. شب فضای اتاق جالب بود.
عبدالله مومنی از واکنش من ناراحت بود و می‌گفت تو جوری رفتار می‌کنی که انگار اصلا قضیه مهمی نیست و این توهین به جمعه من هم گفتم که اتفاقا قضیه خیلی برام مهمه اما کاری از دستم بر نمی‌آد و برای خودم هم واقعا سواله که چه واکنشی باید داشته باشم! عبدالله به شوخی قول داد که سه روز برام عزای عمومی اعلام کنه و گریه‌ای راه بندازه که توی بند سابقه نداشته باشه! میلاد هم گفت آقا من تا کسی گریه نکنه گریه‌ام نمی‌گیره، اول باید کسی شروع کنه. من واقعن با واکنش میلاد عشق می‌کردم. چه فاصله‌ی عجیبی داره این پسر گاهی با اتفاقات پیرامونش..! آخر شب با علی پرویز و علی ملیحی نشستیم و خاطره گفتیم. من هم ضمن خاطره‌گویی شروع کردم به گفتن از خصوصیات خاص و مثبت خودم و کلی از خودم تعریف کردم. این کاریه که معمولا باهاش لج دیگران رو در می‌آرم. وسط صحبت‌ها علی ملیحی می‌خواست وارد بشه که علی پرویز جلوش رو گرفت و گفت “وایسا.. بذار بگه” و بعد رو به من گفت بگو! این کار رو طوری کرد که انگار با یک بچه‌ی کوچیک طرفه که اگه به حرف‌هاش گوش نکنیم قهر می‌کنه و این کار برام خیلی جالب بود. بعد موقع صحبت‌هام طوری به من نگاه می‌کرد که من احساس می‌کردم که سال‌ها از تبعید من گذشته و او به یک خاطره در زمان و مکانی دور خیره شده..
تبعید.
پنج‌شنبه اول مهرماه ۱۳۸۹، روزی که می‌تونست اولین روز سال تحصیلی‌ام باشه، تبدیل به اولین روز تبعیدم شد. صبح موقع آمار وقتی به همراه آقای امین‌زاده، عبدالله مومنی و بابک داش‌آپ وارد بند شدیم، امیرحسین فدایی من رو صدا زد و به کناری کشید و قبل از این که چیزی بگه پرسیدم: “چیه؟ تبعید شدم؟!” (وای که چقدر دلم می‌خواست بگه نه..) گفت شرمنده ضیا جان، سر صبحی چنین خبری.. احساس کردم یک چیزی درونم شکست! با صدای خیلی ضعیفی گفتم ممنون و به سمت اتاق راه افتادم.
وقتی وارد اتاق شدم به هیچ کسی نگاه نکردم و مستقیم رفتم طرف تختم و مشغول جمع کردن وسایلم شدم. بچه‌هایی که از پشت سر می‌اومدند خبر انتقالم رو به اتاق آوردند. موقع جمع کردن وسایل تمام تلاشم رو کردم که با کسی چشم توی چشم نشم. بغض نیمه کاره‌ای داشتم که نگاه یک دوست می‌تونست کارش رو تموم کنه. چند دقیقه‌ای که صرف جمع کردن وسایل کردم این فرصت رو به من داد کمی به خودم مسلط بشم. اگر چه در همون حال هم نگاه‌های سنگین افراد توی اتاق رو روی خودم حس می‌کردم و می دونستم که موقع خداحافظی و روبوسی با بچه‌های اتاق، خیلی کارم سخته.
میل عجیبی به تنهایی داشتم. اگر فقط ده دقیقه به من فرصت می‌دادند که تنها باشم و قدم بزنم می‌تونستم به لحظاتی که می‌گذره مسلط بشم و درست و حسابی با احساسات واقعی‌ام با بچه‌ها خداحافظی کنم اما چنین فرصتی در کار نبود و من هم دلم می‌خواست هر چه سریع‌تر از این شلوغی عبور کنم. وقتی کارم تموم شد به سمت بچه‌ها برگشتم که خداحافظی کنم، همون ابتدا با چشم‌های خیس علی جمالی مواجه شدم. بعد صورت سرخ و برافروخته‌ی عبدالله مومنی، بعد اشک‌های روی گونه‌ی علی پرویز، چهره‌ی علی ملیحی رو اصلن ندیدم و فقط هق هق گریه‌اش موقع بغل کردن همدیگه من رو تا مرز شکستن برد اما به هر زحمتی بود خداحافظی‌های داخل اتاق رو تموم کردم.
خداحافظی توی کریدر و با هم‌بندی‌ها خیلی سخت نبود، حتی حس خندیدنم به موقعیت‌ها هم برگشته بود. وسط خداحافظی‌ها مهدی اقبال که انصافا آواز خوندنش گرمای خاصی داشت از توی جمع گفت : “ضیا هیچ وقت فراموشت نمی‌کنیم!” من یک لحظه احساس کردم بازیگر صحنه‌ای تراژیک و تاریخی‌ام و برای این که صحنه خراب از کار در بیاد با خنده گفتم : “اگه فراموشم بکنید که دیگه خیلی نامردیه !!” لحظات خداحافظی با بیست سی نفری یادم هست که اگه بخوام همه‌اش رو بگم، دیگه شورش رو در آوردم! آخرین تصویری که از داخل بند ۳۵۰ یادم مونده، لحظه‌ای بود که روی خودم رو از جمع به سمت در خروجی برگردوندم و در لحظه‌ی آخر مماس با دیوار نگاهم به چشم‌های نیمه خیس و نیمه سرخ میلاد افتاد. اگر چه در اون لحظات هم بیشتر از غم، بی‌قراری و کنجکاوی توی چشم‌هاش بود!
وقتی از بند ۳۵۰ بیرون اومدم به تصمیم همیشگی‌ام عمل کردم و اون این که بیرون چاردیواری زندان به هیچ چیز فکر نکنم و فقط تماشا کنم که چنین فرصتی خیلی کم برای زندانی پیش میاد.. با چند نفر زندانی انتقالی دیگه توی مینی بوس نشستیم که قرار بود ما رو به قرارگاه اعزام ببره. راننده مینی بوس که اعتیاد از سر و صورتش می‌بارید متوجه تفاوت من با بقیه شد و ازم پرسید که جرمم چیه و حبس چقدرو کجا می‌رم.
من هم توی چند کلمه براش قضیه رو گفتم: زندانی انتخاباتی، ۱۰ سال حبس در تبعید به اهواز .. ” همین بهونه‌ای شد که شروع کنه به نصیحت کردن و ابراز ترحم که آقا حیف جوونی‌ات نیست؟ گنده‌ها الان توی خونه‌شون عشق می‌کنن و تو باید حبس بکشی و از این دست اباطیل .. نمی‌خواستم ناراحت بشه برای همین محترمانه اما سرد به او گفتم دوست عزیز شما خودت رو ناراحت نکن ده سال حبس رو من باید بکشم یه کاریش می‌کنم و دیگه چیزی نگفت.
1623499_10203707516642785_1903759626007421681_n.jpg