بایگانی ماهیانه: اکتبر 2014

مرگ گاهی ریحان می‌چیند

که ناگهان بروی، وقت ِ رفتنت باشد
پرنده باشی و وقت پریدنت باشد
که بره باشی و هر روز منتظر که مگر
اذان ِ صبح، دم ِ سر بُریدنت باشد
که مرگ دورِ نفس‌های داغ ِ تبدارت
که مرگ در تن ِ تاریک‌روشنت باشد
.
.
.
که دست‌های تو زخمی، که دست‌های تو تلخ
که دست‌های تو بیگانه با تنت باشد
که شب تو باشی و او باشد و تن ِ سردت
که باز وقت تجاوز به بودنت باشد
که خسته باشی و بی‌اختیار تن بدهی
که قتل راه ِ فرار از شکستنت باشد
.
.
.
که در اتاق ملاقات، بی‌قراری و بغض
که باز مادر، دلتنگِ دیدنت باشد
که این دوشنبه بیاید، تو رفته باشی و مرگ
کنار باغچه مشغولِ چیدنت باشد.

بداهه‌ای برای صورت‌های سوخته

از پنجره دیدیم تن ِ سوخته‌ات را
فریاد و پریشانی ِ لب‌دوخته‌ات را
چشمت، وطنِ سوخته‌یِ تک تک ِ ما بود
بردند به غارت وطنِ سوخته‌ات را
چنگیزترین‌هایِ زمانند که شُستند
با کینه و نفرت رخِ افروخته‌ات را
از یاد ببر آینه‌ را، آینه کُشته‌ست
آن چهره در خاطره اندوخته‌ات را
از آینه بگریز که این شیئ غم انگیز
هرگز نکشد بار ِ تن ِ سوخته‌ات را …

اسم ندارد

از ترس یک کابوس تا هرگز نخوابیدن
هر شب نشستن تا طلوع صبح را دیدن
جایی میان خواب و بیداری، تلو خوردن
در برزخ ِ کوری به نام ِ زندگی مُردن
در جا زدن در عشق‌های پوچ ِ تکراری
در دوستت دارم عزیزم! دوستم داری؟
در خواستن‌هایی که از دم بی‌سرانجامند
در شغل‌های آبکی، در قعر ِ بیکاری
بی‌حافظه، بی‌مرز، بی شهر و وطن بودن
آواره در آغوش ِ سرد ِ مرد و زن بودن
یک ساک و سیصد جلد را هی جا به جا کردن
بین تمام ِ رنگ‌ها، رنگ ِ کفن بودن
دل کندن از هر کس که بر صورت نقابی داشت
هر کس که در قعر وجودش منجلابی داشت
دل از کندن از شهر ِ غریب کودکی‌هایم
آنجا که در خاکش غم و اندوه نابی داشت
از برنگشتن‌های بی‌پایان ِ پُر تردید
بیدارخوابی بی تو در آغوش این تبعید
دلتگی ِ بی‌مرز از هرگز ندیدن‌ها
سرخوردگی از ابتذال واژه امید
بی‌سرزمین، بی‌عشق، در اوج همین مستی
در کوچه باریک ِ بی پایان ِ بن‌بستی
آوردنت بالا و هی با عشق پرسیدن
ای سرزمین خسته! توی فکر من هستی؟
فاط. پاییز ۹۳.

شبانه

من از مرگ نمی‌ترسم
تنها به پوسیدن ِحافظه بیم می‌برم
و فراموشی ِحنجره از برآوردن ِ فریاد
نه، از مرگ که نه
از عادت بی‌پایان و بی‌پروا به همچون مردگان زیستن است که می‌هراسم.