اسم ندارد

از ترس یک کابوس تا هرگز نخوابیدن
هر شب نشستن تا طلوع صبح را دیدن
جایی میان خواب و بیداری، تلو خوردن
در برزخ ِ کوری به نام ِ زندگی مُردن
در جا زدن در عشق‌های پوچ ِ تکراری
در دوستت دارم عزیزم! دوستم داری؟
در خواستن‌هایی که از دم بی‌سرانجامند
در شغل‌های آبکی، در قعر ِ بیکاری
بی‌حافظه، بی‌مرز، بی شهر و وطن بودن
آواره در آغوش ِ سرد ِ مرد و زن بودن
یک ساک و سیصد جلد را هی جا به جا کردن
بین تمام ِ رنگ‌ها، رنگ ِ کفن بودن
دل کندن از هر کس که بر صورت نقابی داشت
هر کس که در قعر وجودش منجلابی داشت
دل از کندن از شهر ِ غریب کودکی‌هایم
آنجا که در خاکش غم و اندوه نابی داشت
از برنگشتن‌های بی‌پایان ِ پُر تردید
بیدارخوابی بی تو در آغوش این تبعید
دلتگی ِ بی‌مرز از هرگز ندیدن‌ها
سرخوردگی از ابتذال واژه امید
بی‌سرزمین، بی‌عشق، در اوج همین مستی
در کوچه باریک ِ بی پایان ِ بن‌بستی
آوردنت بالا و هی با عشق پرسیدن
ای سرزمین خسته! توی فکر من هستی؟
فاط. پاییز ۹۳.