بداهه‌ای برای صورت‌های سوخته

از پنجره دیدیم تن ِ سوخته‌ات را
فریاد و پریشانی ِ لب‌دوخته‌ات را
چشمت، وطنِ سوخته‌یِ تک تک ِ ما بود
بردند به غارت وطنِ سوخته‌ات را
چنگیزترین‌هایِ زمانند که شُستند
با کینه و نفرت رخِ افروخته‌ات را
از یاد ببر آینه‌ را، آینه کُشته‌ست
آن چهره در خاطره اندوخته‌ات را
از آینه بگریز که این شیئ غم انگیز
هرگز نکشد بار ِ تن ِ سوخته‌ات را …