مرگ گاهی ریحان می‌چیند

که ناگهان بروی، وقت ِ رفتنت باشد
پرنده باشی و وقت پریدنت باشد
که بره باشی و هر روز منتظر که مگر
اذان ِ صبح، دم ِ سر بُریدنت باشد
که مرگ دورِ نفس‌های داغ ِ تبدارت
که مرگ در تن ِ تاریک‌روشنت باشد
.
.
.
که دست‌های تو زخمی، که دست‌های تو تلخ
که دست‌های تو بیگانه با تنت باشد
که شب تو باشی و او باشد و تن ِ سردت
که باز وقت تجاوز به بودنت باشد
که خسته باشی و بی‌اختیار تن بدهی
که قتل راه ِ فرار از شکستنت باشد
.
.
.
که در اتاق ملاقات، بی‌قراری و بغض
که باز مادر، دلتنگِ دیدنت باشد
که این دوشنبه بیاید، تو رفته باشی و مرگ
کنار باغچه مشغولِ چیدنت باشد.