بایگانی ماهیانه: نوامبر 2014

به یاد بیاور و نگذر

به یاد بیاور و گوش بسپار
به زمان که پیوسته چون رود خونی شناور
از میان خفه‌خون حنجره‌‌ها می‌گذرد
و شب را تکه تکه به دهان تاریخ می‌ریزد
به یاد بیاور و ببین
که ما ارواح سرگردانِ سرخ
با چهره‌های به چنگال زمان سپرده
در فکر ساختن رویای دیگری بودیم
رویایی که به استخوانمان گره خورده بود
و پشت پلکمان آنقدر پوسید
که چشمه اشکمان را خشکاند
سنگ شدیم و مرگ در باورمان لخ می‌کشد
به یاد بیاور و نپرس
چرا آینه‌ها پیرمان‌ کردند
و چرا این نقاشی‌های پر رنگ بر شقیقه دیوار
کشتگان آن سال را
به آغوشمان بر نمی‌گردانند
به یاد بیاور و نخواه
مردان بی‌صورت
ما را به خاطر بیاورند
ما را که هنوز با گردن‌های کبود
به تماشای پیگیری ماجرا نشسته‌ایم
سنگ‌ها دارند در انزوای ما آب می‌شوند
نمی‌خواهی رویای دیگری در خاک بکاری؟
و‌ بعد هر روز غروب از بی‌پایانی این رود خون شناور
رو به نامعلوم ِ در راه،
آینه‌ای‌ بچرخانی؟
به یاد بیاور و
نگذر.
این تکه موسیقی همراه امروزم بود.
ffe66e19e200d5c16120e5ffc118b1ff8a0f4c10.jpg

کوبانی

“ما فعلا اشک نمی‌ریزیم. وقتی کوبانی آزاد شود، من دوبار گریه می‌کنم. یک بار از غم جوانانی که در خاک دفن کردیم و یک بار از شادی، چون فداکاری آنها بی‌نتیجه نبوده و کوبانی آزاد شده است.”
این جمله را زنی کرد از کوبانی به نام خاتون گفته. این دو خط و نیم یک شعر تکان‌دهنده‌ی شاهکار است. فقط کافی‌ست هر یک جمله را بیاورید سر خط و به شکل مقطع آن را بنویسید.