روی تازه زندگی

کارهایی که داروی جدید دارد باهام می‌کند را هم دوست دارم هم نه. گاهی از تصویرها فرار می‌کنم از بس واقعی‌اند، گاهی می‌ایستم و چشم در چشم نگاهشان می‌کنم از بس که دلم می‌خواسته همیشه اتفاق بیفتند و هیچ وقت شهامت روبرو شدن با موقعیت یا انجام یک سری کارها یا زدن یک سری حرف‌ها را نداشته‌ام. این‌که دارد اتفاق می‌افتد، هر چند در خواب و رویا و نه در واقعیت خیلی دارد به حالم کمک می‌کند. باهاش کنار آمده‌ام و دوباره بلند شده‌ام و دارم با یک جاهایی آن ته دره خودم بالاخره بعد از کلی وقت کنار می‌آیم. یک روزی شاید یک وبلاگ راه انداختم و درباره همه این روزهایی که گذشت و ازشان ننوشتم، بنویسم. الان نمی‌توانم. شاید چون جراتش را ندارم یا شاید چون از قضاوت شدن می‌ترسم یا شاید چون فکر می‌کنم نوشتنش هیچ دردی را قرار نیست دوا کند. این را دیشب شنیدم و خیلی دوستش دارم.