ناپل ۲- شهر قدیم

تنهایی سفر زیاد رفتم و اگر مسافر جایی بوده باشم که «پایین‌شهر» یا «داون‌تاون» معروفی داشته باشد، معمولا همان‌ اطراف جا گرفته‌ام چون به همه جا نزدیک است، می‌شود راه رفت و کمتر از وسایل نقلیه عمومی استفاده کرد و در کل همه چیز راحت‌تر است، ضمن این‌که حس امنیت بیشتری هم در کل بهم می‌دهد. ناپل ولی فرق داشت و من این فرق را تا لحظه‌ای که تاکسی پیچید داخل کوچه‌ای که قرار بود هتلم آنجا باشد، نفهمیدم. یک لحظه فکر کردم سوار ماشین خفاش شب ناپل شده‌ام! دست بردم به دستگیره که بپرم پایین. دوباره اسم کوچه را چک کردم. با آدرس روی گوشی‌ام مطابفت داشت. دیوارهای خیلی بلند، کوچه‌های بی‌نهایت باریک و تاریک و آسمانی که به زور دیده می‌شد و سطل آشغال‌های لبریز و رخت‌های ول و آویزان از در و پنجره خانه‌هایی که پشت پنجره‌های چوبی بلند محصور بودند.
تاکسی جلوی یک در بزرگ شیشه‌ای توقف کرد و راننده به ایتالیایی گفت همینجاست. سه بار اسم هتل را تکرار کردم که مطمئن شوم عوضی مرا نیاورده جای دیگر. خودش بود. چمدانم را ورداشتم و رفتم تو. پشت آن در شیشه‌ای همه چیز در عرض کمتر از سی ثانیه تغییر کرد. مبلمان مخمل قرمز و میزهای چوبی قهوه‌ای سوخته که در نور چراغ‌ها برق می‌زد و سنگفرش مرمر سیاه با شمع و چراغ‌های استیل باروک. انگار نه انگار سی ثانیه پیش پشت آن در شیشه‌ای بزرگ یک جهان دیگر در جریان بود.
ساکم را گذاشتم در اتاق و زدم بیرون برای شام. دوباره باید از همان کوچه می‌گذشتم بی‌خبر از این که کوچه بعدی حتی از آن هم باریک‌تر و ترسناک‌تر بود. تا به خودم آمدم یک سگ لنگ که یک پایش قطع شده و پانسمان بود پرید جلو. بی‌هوا پریدم از ترس این که حمله نکند شروع کردم به تند راه رفتن. حیوانک کاری به کار کسی نداشت. زیر باران خیس و لنگ داشت دنبال سرپناه می‌گشت. ساعت حدود ده شب بود و حتی یک نفر هم در کوچه نبود. خلوت کوچه خوفش را هم بیشتر کرده بود. زیر یک تکه سنگ از باران پناه گرفتم و سر آخر دو نفر را دیدم که خزیده بودند زیر چترشان و داشتند تند دور می‌شدند. عذر خواستم و پرسیدم کجا می‌شود یک لقمه شام خورد. شروع کردند عقب عقب رفتن. بعد که دیدند قیافه‌ام به جیب‌برها و دزدهای سر گردنه نمی‌خورد به ایتالیایی یک چیزهایی گفتند که نفهمیدم. بعد با ایما و اشاره راه را نشانم دادند و نهایتا در آن تاریکی کورمال کورمال رسیدم به اولین آبادی و چراغ و همان‌جا سریع نشستم. حالا کی می‌خواست همان راه را برگردد؟ ده دقیقه‌ای یک غذایی که نفهمیدم چی بود سق زدم و با همان سرعتی که رفته بودم برگشتم هتل.
فردا صبح که همان کوچه را رفتم بالا فکر کردم دیشب کابوس دیده‌ام چون خیابان هیچ ربطی به آن گذرگاه تاریک و ترسناکی که دیده بودم نداشت. تمام آن درهای بلند آهنی باز شده بودند و مغازه‌دارها با بساطشان ریخته بودند وسط خیابان. از آن زنده‌تر، دوست‌داشتنی‌تر و امن‌تر هیچ‌جا، حتی در استانبول که آن همه دوستش دارم ندیده بودم. توفیر شب و روز شهر قدیم ناپل زیاد است. خیلی زیاد. تنها به سختی بشود یک تکه‌هایی از شهر را رفت. کوچه‌های باریک با آن دیوارهای بلند و چرک که خیابان‌های بزرگ و قدیمی اصلی شهر کهنه را به هم وصل می‌کند حتی در طول روز هم دل شیر می‌خواهند برای عبور.
2015-01-26 12.23.42-1.jpg
2015-01-26 12.45.17.jpg