همیشگی

روزهای کوتاه که تمام شد
باتلاق طولانی شب را که آتش زدم
دست‌های مرگ را هم که دور گردنم بود
‌دویدم، دویدم، دویدم
چشم در چشم شب بی‌پایان
آدم‌هایم یکی یکی تمام شدند
ماهی‌های سیاهی از خشکی پر درآوردند
به حوض حمله بردند
ماهی‌های قرمز کوچکم را‌ ‌خوردند
موهایم ‌سفید ‌شد
و حتی در آن کابوس هم
به یاد مادرم بودم
دریاها، کوه‌ها، کویرها
خاطره‌ات را از من دزدیدند
دور ‌شدم
و جمله‌هایم هنوز تو را سر می‌کشیدند
مست می‌شدند
بالا می‌آمدم با کلمات
موج می‌زدم،
ماسه‌ها را می‌شُستم
تو هنوز ماه کاملم بودی
حجم تاریک اقیانوس
تنم را لت می‌زد
از دهان تو نقره می‌ریخت
برف،
برف
برف
پاره ابر سیاه را دارد از تنم بیرون می‌کشد
به سینه‌ام می‌کوبد
با خنجرش می‌آید
خش می‌اندازد
لت می‌زند
می‌اُفتم و خراش ِ خون را پنهان می‌کنم
تا بلند شوم باز آمده است،
لت پشت لت
فریاد می‌کشم،
دریاها، کوه‌ها، اقیانوس‌ها
فریادم را غرق می‌کنند،
می‌شکنم،
تکه‌هایم را لاشخورها می‌برند
می‌شکافم،
تکه‌هایم را دکترها به لابراتوار می‌برند
و آزمایشگاه
مرا به آخرین روزهای بهار می‌رساند