پنجشنبه، بیست و چهارم فوریه دوهزار و پانزده

حالا دیگر تقریبا مطمئنم هیچ وقت نمی‌بخشمت. نه تو را و نه آن‌ها را. شاید باید پایم به ته سیاه‌چال می‌خورد تا بفهمم تمام این سال‌ها دقیقا چطور گذشت. اگر نمی‌خورد نمی‌فهمیدم. مدام فکر می‌کردم لابد تا بوده همین بوده. ولی رفتن تا دم مرگ نشان داد که می‌شد تو طور دیگری هم باشی. می‌شد به جای چسبیدن به قدرت و شهرت، یک ذره آدم بودن را هم امتحان کنی. حالا که گذشته و رفته و پای من هم به ته سیاهچال رسیده. شاید که نه، حتما باید خوشحال باشم از این اتفاق و این اطمینان که دیگر هیچ وقت نمی‌بخشمت. نه تو را و نه آن‌ها را.