چهاردهم سپتامبر دوهزار و پانزده

«حیوان خانگی» داشتن، از آدم، آدم دیگری می‌سازد. همه چیزت یک جور دیگر می‌شود. از نگاه و حست به حیوانات و حیات وحش گرفته تا برنامه‌ ریختن برای سفر یا گردش رفتن و به عبارتی حال و حول. یک جایی وسط الواطی به خودت می‌آیی می‌بینی گربه‌ات، سگت، حیوانت، همدمت بی‌ آب و غذا مانده. عشقش تو را از آن سر شهر می‌کشاند به این سر، مستی را از سرت می‌پراند، سرما را به تنت آچمز می‌کند. می‌رسی خانه. گربه‌دار اگر باشی، صدای خُرُخر و غُرغُرش داغیِ بخاری می‌شود می‌چسبد به تنت. سگ داشته باشی، زبان و چشم‌ها و دمش برایت از حدقه در می‌آیند از شدت اشتیاق. کم‌کم جایی توی دلت باز می‌شود برای حیوانت که معشوقت، مادرت، بابات، رفیقت جاش را پر نمی‌کنند. یک خانه خالی که فقط با بی‌زبانی و معصومیت چشم‌های حیوانت پر می‌شود. خانه‌های دیگرت که خالی بمانند، می‌آید کنارت می‌نشیند، زخمت را جدی جدی می‌لیسد و حیوان درونت که از هر انسانی انسان‌تر است کم‌کم بزرگ می‌شود. این‌ها را نوشتم که بگویم از دست دادن حیوان خانگی یکی از بزرگ‌ترین غصه‌های آدمی‌ست. دیشب گربه رفیقم مُرد. رفیقم رفته بود سفر و مجبور شده بود با اولین پرواز برگردد. حیوانک سکته کرده بود، پشت و پاش فلج شده بودند و دامپزشک مجبور شده بود راحتش کند. رفیقم حالش خراب است. خراب‌تر از وقتی مادرش خودکُشی کرده بود. چون حیوانک خانه خالی مادرش را هم برایش پر کرده بود. خانه خالی مادر نداشته و خانه نداشته و پدری که هست و نیست. همه را یک تنه، با آن هیکل ریز کوچکش پر کرده بود. لعنت به مرثیه‌خوانی ولی واقعا غم‌گینم. قدر همه از دست دادن‌هایش رفیقم غم‌گین است. وقتی حیوانک را راحت کردند هنوز توی هواپیما بود. جسدش را نگه داشتند که امروز صبح برود باهاش خداحافظی کند. این وسط یکی هم بهش گفته بود مُرد که مُرد، خودم یک گربه دیگه برات می‌خرم. چیزی که زیاده گربه‌ست. در مقابل این سطح نفهمی و بی‌شعوری زبان قاصره. اگر حیوانتان مرد به یکی بگویید که دردتان را بفهمد نه این‌که نمک بپاشد. اگر حیوان یکی مرد، حواستان باشد گاهی حیوان‌ ممکن است از عزیزان خونی‌ هم به یکی نزدیک‌تر باشد. خانه‌هایی را پر کرده باشد که هیچ آدمی نتوانسته پر کند، و از دست دادنش سخت باشد. خیلی سخت.