بایگانی ماهیانه: آگوست 2016

حافظه اقیانوس

تن خاموش تو در حافظه اقيانوس
بغل گرم تو شبها وسط يك كابوس
شب ِ تا صبح پياده به دلِ كوه زدن
به غزل هاى پُر از غربت و اندوه زدن
شبِ برفى، شب سرما، شب بى فردايى
،شبِ بيدار نشستن شب كى مى آيى؟
شبِ تا صبح تو را خواستن و تب كردن
كه نباشى و تو را اين همه كم آوردن
وسط اين همه پوچى به خدا چنگ زدن
 نرسيدن نرسيدن عرق و بنگ زدن
وسط تخت، پر از درد، تو را خوابيدن
بغل مرد و زن و مرگ تو را خوابيدن
 به فراموشى و نسيان ِتو عادت كردن
عشق را كشتن و از دست تو راحت كردن
سفر از شهر سياهت كه شبيه مرگ است
ابر در ابر،  پر از باغچه ى بى برگ است
وسط باغچه دستان زمان پوسيده ست
شهر در خاطره زرد خزان پوسيده ست
….
به جهنم كه نباشى و بخواهم باشى
به جهنم كه بخواهى و نخواهم باشى.

از عاشقانه‌ها

مرا بگير در آغوش بى‌قرارت باز
كه  برقرار شوم با تن و كنارت باز
هزار بار هم از من اگر عبور كنى
عبور مى‌كنم و مى‌شوم دچارت باز
نخواه رخنه كند در سرم فراموشى
نخواه عكس قديمى يادگارت باز…
تمام سهم من از با تو بودنم باشد
تمام عمر بمانم در انتظارت باز
شبيه قافله‌اى گُم، بدون قطب‌نما
من و كوير و دو چشم ستاره دارت باز…
بياتِ ترك، خراسان، غروب، بى تابى
كجاست خاطره روشنِ دوتارت باز؟
چقدر دورم از آن روزهاى سرخ آبى
چقدر مانده به لبهاى پر انارت باز؟
نپرس حال مرا، دورِ نردباختن است
چه آس و پاس ببين كرده‌ام قمارت باز!

از عاشقانه‌ها

نامت براى مستىِ دستانِ من كافيست
بوسيدنت از لابلاى پيرهن كافيست
لمس تنت، چون راز، پنهان از تمام شهر
چون رازِ پنهان با تو در آميختن كافيست
مى‌خواهمت، پيدا و پنهان، هر چه باداباد!
عشقت براى روزهاى بى‌وطن كافيست
ققنوس هم باشم اگر، بى بال يا بى پر
در هرم دستانِ تو خاكستر شدن كافيست
يك روز يا يك لحظه هم دور از تو ممكن نيست
روى زمان با دست هامان پل زدن كافيست
اى كاش از شهر دروغ و دشنه بگريزى
يك روز برگردى بگويى گم شدن كافيست
من گم شوم در جنگل سرسبز چشمانت
باور كنم با ترس، جنگ تن به تن كافيست
اى كاش مى ترسيدم از عشقى كه بين ماست
يا باورم مى شد كه عشقِ بى سخن كافيست
اما چرا باور كنم وقتى فقط نامت…
نامت براى مستى ِ دستانِ من كافيست.

سی و سه‌سالگی

به دوش مى برم از شهر خود صليبم را
غروب مى شكند بغض ناشكيبم را
دو دست ميخ شده بر گذشته ى خاموش
نديده است كسى غربت ِ غريبم را
دو پاى خسته ى دلخون ِمانده در راهم
نمى كِشند تنِ از تو بى نصيبم را
شبيه كشتى در هم شكسته نوحم
شبيه مار سياهى كه خورده سيبم را
شبيه آدم و حواى مستِ شيطانم
به جاى دوست گرفتم بغل رقيبم را
به عشقِ ماه، به چنگِ پلنگ افتادم
به نانجيب سپردم دل نجيبم را
كه عشق معجزه زنده بودنِ من بود
بگو به عشق كه بر پا كند صليبم را.

فلورانس، تابستان ۹۵