سی و سه‌سالگی

به دوش مى برم از شهر خود صليبم را
غروب مى شكند بغض ناشكيبم را
دو دست ميخ شده بر گذشته ى خاموش
نديده است كسى غربت ِ غريبم را
دو پاى خسته ى دلخون ِمانده در راهم
نمى كِشند تنِ از تو بى نصيبم را
شبيه كشتى در هم شكسته نوحم
شبيه مار سياهى كه خورده سيبم را
شبيه آدم و حواى مستِ شيطانم
به جاى دوست گرفتم بغل رقيبم را
به عشقِ ماه، به چنگِ پلنگ افتادم
به نانجيب سپردم دل نجيبم را
كه عشق معجزه زنده بودنِ من بود
بگو به عشق كه بر پا كند صليبم را.

فلورانس، تابستان ۹۵