حباب

 

استخوان حباب نیست که بترکد

ذره ذره می‌شکند

فوت می‌کنم

به خانه، به خیابان، به تخت

به عکس مادربزرگ که به گذشته پرتابم می‌کند.

 

حباب دور سرم می‌ترکد

ماهی‌ها بیرون می‌ریزند

دست و پا می‌زنند

آب تا زانوی خیابان بالا می‌آید

نصف، آدمم، نصف، ماهی.

 

نهنگی بالا می‌آورم

صدهزار حباب می‌شود و می‌بلعمشان

استخوان‌هایم را فوت می‌کنم،

به خاک، به آتش،

به آینده‌ی شکننده‌ی شکننده.

 

دوازدهم-شانزدهم ژانوبه ۲۰۱۴