بایگانی نویسنده: fatemeh

Google Map

از “این‌جایی” که هستم
روی نقشه‌ گوگل زوم می‌کنم
چشم‌هایم را خُرد می‌کنم
موش کور دلتنگی می‌شوم
که در تمام نقشه‌های جهان
به دنبال ردپای توست.

هشت سال است هی زوم‌تر می‌کنم
آزادی پنجاه‌وسه، پلاک دویست و هفتاد و هفت، در سفید و قرمز
کوررنگی گرفته‌ام
همه چیز از “این‌جا” بی‌رنگ است.

بارها از سوراخی به سوراخ دیگر
هجرت کرده‌ام،
گریخته‌ام،
پناه برده‌ام.
سرخوش که تو بر همان نقطه‌ جهان که بودی خواهی ایستاد.

زوم می‌کنم
روی کوچه‌های بزرگراه‌شده
روی پلاک‌های سیمانی
درهای شکسته
ردپای جرثقیل‌های شهرداری
ردپای سرخ، سیاه، بنفش.

چقدر دیر، چقدر دیر دارم نقشه را شخم می‌زنم
پلک‌هایم را می‌مالم که بیدارم؟

“آنجا” درخت اناریست که دست‌های تو آن سال در حیاط خانه‌مان کاشتند
شبحی سرخ که به رماندن جرثقیل‌های سیاه برآمده است.

دست دراز می‌کنم از نقشه‌ اناری بچینم
شیشه مانیتور خونی می‌شود.

جرثقیل‌ها و ویتامین ث

من پرتقال نمی‌خواهم
می‌خواهم داد بزنم
نزدیک‌ترین اسلحه را بردارم
کنار رودخانه راه بروم
انقدر راه بروم و به ماسه‌ها شلیک کنم که
خرده شیشه‌ها کف پاهایم را بدرند
 
سعی کنم بدوم
عادت کنم به زخم‌ها،
به شیشه‌های فرورفته در من.
 
“زنگ را زدند
حجابت کو؟
باید قبل از مراسم گردن‌زنی دوش بگیری
مثل یک خوک تمیز.”
 
کف حمام زانو می‌زنم با سفره‌های دریایی،
آه، سفره‌های دریایی!
من پرتقال می‌خواهم چه کار؟
 
انگشت‌هایم گوشت اضافه آورده‌اند
این همه فشنگ‌ زنگ‌زده
تپانچه‌های خالی
رودخانه‌های قحطسالی
خوک‌های کثیف
طویله‌های انفرادی.
 
 
زنگ را زدند
کشیش‌ها رسیدند
تیغ کو؟
باید قبل از رسیدن جرثقیل‌ها شعر بگویم.

گونه‌ای برای بوسیدن
گونه‌ای برای سیلی خوردن.
گونه‌ها، چشم‌ها، دست‌ها
جایی برای آرمیدن،
جایی برای از دست دادن، فرو ریختن.
رژه سربازهای وظیفه بر نوک سینه‌ها، گونه‌ها، شیار لب‌ها
رژه سربازهای وظیفه بر بی‌شرم‌گاه‌های ما
بر تمام ما.
آهن روی آهن،
داغ روی داغ
آزادی.
فریاد زنگ‌خورده سروها، رودها، کوه‌ها
اشک یخ‌بسته دریاها
میل به سقوط، سکوت.
آهن روی آهن،
داغ روی داغ
رستگاری.
دست می‌برم به حفره‌های خالی صورتت
سر می‌گذارم بر بر چال‌های سیاهت
گم می‌شوم در دره‌‌هایت
غرقه در گودال چشم‌هایت
خاکستری، بی‌موج، بی‌ساحل.
پرنده‌ها به جنوب می‌روند،
من
فرو می‌روم
نمی‌دانم کجا،
یا که چرا.

عاشقانه بادام‌های تلخ

بالا و پایین رفتن از این کوچه‌های پیر
با خاطرات عشقبازی‌هایمان درگیر
گرمای آغوش جوانت دور بازوهام
آرام چون شعری کنارم می‌شوی تقریر
تاریک، موجاموج، بی‌پایاب ‌بی‌پایاب
در شط موهایت دو دست عاشقم پاگیر
بوسیدن بادام‌های تلخ چشمانت
لب‌های شهدآلوده از شیرینی انجیر
من بی‌قرار این نظربازی بی‌فرجام
هر روز رأس ساعت هفت و کمی تأخیر
خط عبورت را نهانی می‌کنم دنبال
رد حضورت در نفس‌هایم شده زنجیر
ای کاش دستم بود ترکت، ترک‌چشم من!
ای اعتیاد لعنتی! ای عشق! ای تخدیر!
بگذر فقط بگذار گاهی شاعری باشم
شعرت کنم هرچند بی‌مقدار، بی‌تأثیر
شاید خیابان‌گردها آوازشان کردند
پیچید شعرم در تنت هرچند خیلی دیر…

حباب

 

استخوان حباب نیست که بترکد

ذره ذره می‌شکند

فوت می‌کنم

به خانه، به خیابان، به تخت

به عکس مادربزرگ که به گذشته پرتابم می‌کند.

 

حباب دور سرم می‌ترکد

ماهی‌ها بیرون می‌ریزند

دست و پا می‌زنند

آب تا زانوی خیابان بالا می‌آید

نصف، آدمم، نصف، ماهی.

 

نهنگی بالا می‌آورم

صدهزار حباب می‌شود و می‌بلعمشان

استخوان‌هایم را فوت می‌کنم،

به خاک، به آتش،

به آینده‌ی شکننده‌ی شکننده.

 

دوازدهم-شانزدهم ژانوبه ۲۰۱۴

حافظه اقیانوس

تن خاموش تو در حافظه اقيانوس
بغل گرم تو شبها وسط يك كابوس
شب ِ تا صبح پياده به دلِ كوه زدن
به غزل هاى پُر از غربت و اندوه زدن
شبِ برفى، شب سرما، شب بى فردايى
،شبِ بيدار نشستن شب كى مى آيى؟
شبِ تا صبح تو را خواستن و تب كردن
كه نباشى و تو را اين همه كم آوردن
وسط اين همه پوچى به خدا چنگ زدن
 نرسيدن نرسيدن عرق و بنگ زدن
وسط تخت، پر از درد، تو را خوابيدن
بغل مرد و زن و مرگ تو را خوابيدن
 به فراموشى و نسيان ِتو عادت كردن
عشق را كشتن و از دست تو راحت كردن
سفر از شهر سياهت كه شبيه مرگ است
ابر در ابر،  پر از باغچه ى بى برگ است
وسط باغچه دستان زمان پوسيده ست
شهر در خاطره زرد خزان پوسيده ست
….
به جهنم كه نباشى و بخواهم باشى
به جهنم كه بخواهى و نخواهم باشى.

از عاشقانه‌ها

مرا بگير در آغوش بى‌قرارت باز
كه  برقرار شوم با تن و كنارت باز
هزار بار هم از من اگر عبور كنى
عبور مى‌كنم و مى‌شوم دچارت باز
نخواه رخنه كند در سرم فراموشى
نخواه عكس قديمى يادگارت باز…
تمام سهم من از با تو بودنم باشد
تمام عمر بمانم در انتظارت باز
شبيه قافله‌اى گُم، بدون قطب‌نما
من و كوير و دو چشم ستاره دارت باز…
بياتِ ترك، خراسان، غروب، بى تابى
كجاست خاطره روشنِ دوتارت باز؟
چقدر دورم از آن روزهاى سرخ آبى
چقدر مانده به لبهاى پر انارت باز؟
نپرس حال مرا، دورِ نردباختن است
چه آس و پاس ببين كرده‌ام قمارت باز!

از عاشقانه‌ها

نامت براى مستىِ دستانِ من كافيست
بوسيدنت از لابلاى پيرهن كافيست
لمس تنت، چون راز، پنهان از تمام شهر
چون رازِ پنهان با تو در آميختن كافيست
مى‌خواهمت، پيدا و پنهان، هر چه باداباد!
عشقت براى روزهاى بى‌وطن كافيست
ققنوس هم باشم اگر، بى بال يا بى پر
در هرم دستانِ تو خاكستر شدن كافيست
يك روز يا يك لحظه هم دور از تو ممكن نيست
روى زمان با دست هامان پل زدن كافيست
اى كاش از شهر دروغ و دشنه بگريزى
يك روز برگردى بگويى گم شدن كافيست
من گم شوم در جنگل سرسبز چشمانت
باور كنم با ترس، جنگ تن به تن كافيست
اى كاش مى ترسيدم از عشقى كه بين ماست
يا باورم مى شد كه عشقِ بى سخن كافيست
اما چرا باور كنم وقتى فقط نامت…
نامت براى مستى ِ دستانِ من كافيست.

سی و سه‌سالگی

به دوش مى برم از شهر خود صليبم را
غروب مى شكند بغض ناشكيبم را
دو دست ميخ شده بر گذشته ى خاموش
نديده است كسى غربت ِ غريبم را
دو پاى خسته ى دلخون ِمانده در راهم
نمى كِشند تنِ از تو بى نصيبم را
شبيه كشتى در هم شكسته نوحم
شبيه مار سياهى كه خورده سيبم را
شبيه آدم و حواى مستِ شيطانم
به جاى دوست گرفتم بغل رقيبم را
به عشقِ ماه، به چنگِ پلنگ افتادم
به نانجيب سپردم دل نجيبم را
كه عشق معجزه زنده بودنِ من بود
بگو به عشق كه بر پا كند صليبم را.

فلورانس، تابستان ۹۵

شرط

تنت اگر به تنم بى بهانه تن بدهد
نفس نفس همه ام را به سوختن بدهد

تنت اگر به من و دستهاى منتظرم
دوباره حوصله دوست داشتن بدهد

تن تو ميوه ممنوعه اى شبيه انار
كه طعم وسوسه خوب ِخواستن بدهد

تنت اگر به غزل هاى تلخ بى وطنم
هزار واژه بى خانه را وطن بدهد

بدون شرط و اگر، كاشكى تو باشى و من
به عشق، كاش تنت بى بهانه تن بدهد.