<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>نیم دایره :: گاه‌گویه‌های فاطمه شمس</title>
      <link>http://fatemehshams.com/</link>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2012</copyright>
      <lastBuildDate>Wed, 16 May 2012 00:26:02 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>فوئنتس</title>
         <description><![CDATA[<a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%84%D9%88%D8%B3_%D9%81%D9%88%D8%A6%D9%86%D8%AA%D8%B3">خالقِ آئورا </a>مرد. خبر را که خواندم اولین تصویری که جلوی چشم‌ام آمد، اتاق ۲۰۸ خوابگاه کوی، ساختمان فاطمیه چهار، آن قفسه فکسنی کتاب‌ها بود. «آئورا» را یکی از همان روزهای بی‌قراری خریده بودم و یک‌نفس خوانده بودم. "در طول این تسلسل کم و بیش آنی، دختری که من چهارده سالگی‌اش را به یاد می‌آوردم و اکنون بیست ساله بود، همانند نوری که از پنجره می‌آمد، دستخوش دگرگونی شد. آن در‌گاهی میان اتاق نشیمن و اتاق خواب مرزی شد میان همه‌ی سنین آن دختر." 

یادم نیست چند بار خوانده بودم‌اش. بعضی جمله‌ها را چند بار "تو: واژه‌ای که از آن من است، آنگاه‌ که شبح وار در همه‌ی ابعاد زمان و مکان، حتی فراتر از مرگ، حرکت می‌کند." کتاب را اینجا ندارم. یک تکه‌هاییش را توی یادداشت‌های آن روزها داشتم. 

پوست‌انداختن با آن جلد سبز مات را  روزهای آخر خوابگاه خریده بودم و هیچ وقت تمام‌اش نکردم. ماند مشهد. توی کتاب‌خانه‌ای که معلوم نیست چقدرش هنوز سرجاش هست. 

<a href="http://www.magiran.com/npview.asp?ID=1115793">درباره فوئنتس</a>]]></description>
         <link>http://fatemehshams.com/2012/05/16/post_411/</link>
         <guid>http://fatemehshams.com/2012/05/16/post_411/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">   گاه‌نوشته‌ها</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 16 May 2012 00:26:02 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>خواندنی‌ها</title>
         <description><![CDATA[<a href="http://www.ramzashoob.blogfa.com/post-17.aspx">دو کلمه حرف حساب</a>

]]></description>
         <link>http://fatemehshams.com/2012/05/15/post_410/</link>
         <guid>http://fatemehshams.com/2012/05/15/post_410/</guid>
        
        
         <pubDate>Tue, 15 May 2012 21:51:43 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>هدیه</title>
         <description> آدم وقتی دور است برای اثبات بودن‌اش در جایی که از آن دور است، سعی می‌کند خودش را با اشیاء کوچک به ساکنان آن‌ سرزمین دوریادآوری کند. گاهی با مجسمه، گاهی با شال یا لباسی که به تن‌شان نزدیک‌تر باشد، گاهی با دست‌بند و گردن‌بند که راست روی مسیر نبض‌شان بیفتد. این یکی آخری را خودم از همه بیشتر دوست دارم. 

امروز رفتم برای تولدش یک گردن‌بند دست‌ساز خریدم. بندش بلند بود و فکر کردم تا روی سینه‌هایش می‌آید پایین. نمی‌دانم تا کی می‌شود به این یادآوری بدون لوث شدن ادامه داد. فعلن که از رو نرفته‌ام. </description>
         <link>http://fatemehshams.com/2012/05/14/post_409/</link>
         <guid>http://fatemehshams.com/2012/05/14/post_409/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">   گاه‌نوشته‌ها</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 14 May 2012 17:32:19 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>آنچه دیروز رفت</title>
         <description><![CDATA[<a href="http://www.youtube.com/watch?v=f4Fi92neocc">حذف شد.</a>
]]></description>
         <link>http://fatemehshams.com/2012/05/14/post_408/</link>
         <guid>http://fatemehshams.com/2012/05/14/post_408/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">   گاه‌نوشته‌ها</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 14 May 2012 17:11:05 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>برای زهرا و عبدالله</title>
         <description><![CDATA[<a href="http://www.radiojavan.com/mp3s/mp3/Chaartaar-Baaraan-Toee">باران تویی به خاک من بزن </a>]]></description>
         <link>http://fatemehshams.com/2012/05/13/post_407/</link>
         <guid>http://fatemehshams.com/2012/05/13/post_407/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category"> موسیقی</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 13 May 2012 22:05:56 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description>راست می‌گوید و دروغ از سر و پای حرف‌اش می‌ریزد. نه تضادی در کار است و نه تناقضی. تظاهر به راستی، بزرگ‌ترین دروغی‌ست که می‌شود گفت. تظاهر به فروتنی. تظاهر به گشاده‌دستی. تظاهر به لوتی‌منشی. تظاهر به آدمیت. تا از نزدیک غرور و یک‌دندگی‌ و بخل و خودبینی‌اش را با چشم‌های خودت نبینی، تا یک عمری با گوش سر روایت نزدیکان‌اش را نشنیده باشی، تا نشنوی با تعصب‌های کور انقلابی‌اش یک روزی چی بر سر یکی آورده و حالا با تغییر سبک لباس و مدل مو و ادوکلن و ریش چه‌طور مدعی بشردوستی‌ست و تئوری‌پرداز آزادی و اخلاق است، نمی‌فهمی چه طور دارند با جمله‌های بی‌سر و ته روی سرت دوتا گوش می‌سازند. 

حق و انصاف هر دو ایجاب می‌کند که باور کنی. تا از نزدیک ندیده‌ای چه‌طور آدم‌ها برایش با مهره‌‌های چرتکه‌ی دخل بابای خدابیامرزش هیچ فرقی نمی‌کنند و هر جا لازم‌شان نداشته باشد یا به آبرو و حیثیت‌اش لطمه بزند محترمانه پرتشان می‌کند بیرون و ذره‌ای برایش مهم نیست. زیر پوست زندگی‌ طرف که بوده باشی، آن وقت دیگر از این ژست‌ها و تظاهرها حیرت نمی‌کنی. به جاش فقط روز به روز به نفرت‌ات افزوده می‌شود. هی به خودت می‌گویی، خوب است آدم مواظب رشد گوش‌هاش باشد. دلت به حال یک مشت کور و کر پیاده می‌سوزد. از خودت می‌پرسی چه طوری جلوی رشد گوش‌هاش را بگیرد وقتی یکی این‌طوری روی کل عالم را توی دروغ‌گویی سفید کرده است؟  ترسناکی قضیه اینجاست که دروغ‌گویی به طرز خارق‌العاده‌ای رفته توی خون‌ آدم‌ها. یک دروغ‌گو حرف دروغ‌گوی دیگر را با اذعان به اینکه دارد دروغ می‌شنود باور می‌کند و هر دو این‌طور فکر می‌کنند که همه چیز راست است. گاهی فکر می‌کنم بروم در اتاق‌اش را بزنم و بگویم همان جمله‌هایی که نوشتی را یک دور هم توی چشم من بگو. بعد فکر می‌کنم که خیلی راحت می‌گوید. خیلی راحت. با همان وقاحت حیرت‌انگیز همیشگی که روز به روز رو به افزایش است.

 </description>
         <link>http://fatemehshams.com/2012/05/13/post_406/</link>
         <guid>http://fatemehshams.com/2012/05/13/post_406/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">   گاه‌نوشته‌ها</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 13 May 2012 20:54:15 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>زوال</title>
         <description><![CDATA[امروز این <a href="http://ghazveh.blogfa.com/post-369.aspx">شعر</a> از علیرضا قزوه را خواندم. دوباره حال‌ام خراب شد. نه اینکه از قزوه انتظار همچین چیزی را نداشته باشم، که قبلن هم از <a href="http://ghazveh.blogfa.com/post-353.aspx">این</a> دست <a href="http://www.newzzz.com/all/4763886/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%82%D8%B2%D9%88%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%82%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%B6%D8%B9-%DA%AF%D9%88%D9%86%D8%AA%D8%B1-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D8%B3">کارها</a> کم نخوانده بودم.

 نان به نرخ روزخوری قزوه چیز جدیدی نیست. از قدیم، در مجیزگویی درباری، دخیل بود و سفارشی معمولی و سفارشی خشخاشی هم تا حالا کم نسروده. ولی این یکی دو سال اخیر خودش را تقلیل داده به شاعر رجانیوز. در همان سبک و سیاق می‌نویسد و فکر می‌کند. 

خواستم درباره جفایی که این آدم به شعر و ادبیات مملکت می‌کند، بنویسم. یادم افتاد از این تکه از زنده‌یاد حسن حسینی در کتاب «گزیده شعر جنگ و دفاع مقدس» در نقد غزل «رایحه سیب» که خیلی سال پیش، که این روزها را برای آقای قزوه پیش‌بینی کرده بود»: 

"حافظه‌ام می گوید که از شاعر این شعر شنیده‌ام که می‌گفت بعضی از بمب‌های شیمیایی، رایحه میوه دارند، مثل رایحه سیب، زردآلو و نظیر این‌ها. بر این اساس، غزل قزوه را یک غزل شیمیایی می‌دانم. قزوه در ذهن من نماینده‌ی پدیده‌ای به نام «طلبه شاعران»‌ نیز هست. عناصر متعلق به این پدیده در عرصه ادبیات انقلاب و جنگ هم فوایدی‌ داشته‌اند و هم مضراتی. مضراتشان بیشتر به حوزه‌های مدیریتی در مراکز فرهنگی خالص، یا مراکز نظامی- فرهنگی مثل قسمت‌های اداری سپاه، بسیج و نهادهای دیگر برمی‌گردد. گهگاه «تئوریزه کردن تنگ‌نظری» زیر عنوان «مصلحت‌های انقلابی» به برخی از عناصر این پدیده نسبت داده می‌شود. صحت و سقم این «نسبت دادن» را گذر زمان کمی روشن کرده و روشن‌تر نیز خواهد کرد. فوائد اینان جلب اعتماد مدیران کلان برای انجام پروژه‌های فرهنگی بوده است. آخر طلبه بودن، سال‌های سال معادل بوده است با «مورد وثوق و اطمینان بودن». قزوه از این بابت مصدر خدمت‌هایی بوده است. مخصوصا در صفحه «بشنو از نی» در روزنامه اطلاعات او، من شاهد بوده‌ام که گاه از جیب خود و به نام مدیران موسسه اطلاعات حق التالیف‌هایی هم پرداخت کرده است!‌«

«گزیده شعر جنگ و دفاع مقدس»، انتخاب و توضیح حسن حسینی، انتشارات سوره مهر، صفحه ۵۵-۵۴
]]></description>
         <link>http://fatemehshams.com/2012/05/12/post_404/</link>
         <guid>http://fatemehshams.com/2012/05/12/post_404/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">   گاه‌نوشته‌ها</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 12 May 2012 21:53:49 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>کدوم روز، روز تو نیست؟</title>
         <description><![CDATA[اون سال‌ها که هنوز بود، فکر می‌کردم حالا حالاها هست. من بزرگ می‌شم، عاشق می‌شم، ازدواج می‌کنم و اون هنوز هست و اسفند دود می‌کنه. بعد از بیماری سختی که گرفت، آخر هفته‌ها می رفتم حیاط رو آب و جارو می‌کردم. چای درست می‌کرد توی همون استکان‌های قدیمی و لب‌پر و می‌آورد می‌نشست کنار پله‌های مرمر حیاط و می‌گفت بیا خسته‌گی در کن. گل صدبرگ می‌چیدم از باغچه و می‌بردم براش. می‌ذاشتم لای موهای زبر خرمایی‌اش. عزیزم بود، مادرم بود، همه چیزم بود. یک روز که دیگه نبود، فکر کردم من کل عمرم همون دو سالی بود که اون بزرگم کرد. بقیه‌ش همه خواب بود. راه رفتن رو هم اون بهم یاد داد. حرف زدن رو هم همین طور. اولین کلمه‌ها رو اون گذاشت توی دهنم. معلوم نیست اول گفتم مامان یا مامانی. ولی بعیده اول گفته باشم مامان. چون مامان نبود. درس می‌خواند و دور بود از من. حالا مامانی نیست. مرده. پنجاه و شش ساله بود که مرد و اون روز تازه فهمیدم یتیم بودن ینی چی. امروز ولی نیست. نه اون، نه مامان. خودم موندم و غیر از اون هیچ. رسمن هیچ. <a href="http://www.youtube.com/watch?feature=player_embedded&v=V_inhbTz5fc">اینو</a>براش خوندم، بعد هم انتهای مکالمه. از تلفن، از ایمیل، از هر چیز دورم می‌کنه از تو و اون و همه، دارم یکی یکی می‌کنم. دلم جاده می‌خواد و یه کوله‌پشتی و سه تا آدم واقعی. ]]></description>
         <link>http://fatemehshams.com/2012/05/12/post_403/</link>
         <guid>http://fatemehshams.com/2012/05/12/post_403/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">   گاه‌نوشته‌ها</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 12 May 2012 18:30:48 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>هوای تازه</title>
         <description>همچین روزی، وقتی نوک شانه‌های نم‌دار آدم بخورد به علف‌ها، نور باشد، هوا باشد، سبزه باشد، تو باشی، انگشت‌ات را بکشی روی پوست شانه‌ام و چشم‌هایت، نیم‌خواب، نیم‌بیدار، آرام بخزد زیر پوست‌ام، یعنی هوا هم آفتابی باشد، هم پر از ماه. برای من که دختر ماهِ ماه‌ام، ماه سرطان، دست‌های تو هوای تازه‌اند، مثل وقتی که من خوب نیستم و درازشان می‌کنی و ماه را برایم می‌گیری و می‌آوری پایین، می‌گذاری کنار استکان چای و قند. مثل وقتی از راه می‌رسی و من نه فقط نگاهم، همه وجودم را از عبورت می‌دزدم که همه چیز لو نرود. 

می‌توانم طرز راه رفتن‌ات را نقاشی کنم، نقاشی، تو که باشی، می‌شود بازی با رنگ و نور. چه خوب که تو هستی، رنگ هست، نور هست. یک دور باید به زبان خودم بنویسم، یک دور به زبان تو، یک دور به زبان ما که هنوز نمی‌دانم منطق‌اش چیست. هر چی هست مثل همچین  روزی‌ست، وقتی نوک شانه‌های نم‌دار آدم بخورد به علف‌ها. نور باشد، هوا باشد، سبزه باشد، تو باشی، انگشت‌ات را بکشی روی پوست شانه‌ام...</description>
         <link>http://fatemehshams.com/2012/05/12/post_402/</link>
         <guid>http://fatemehshams.com/2012/05/12/post_402/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">   گاه‌نوشته‌ها</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 12 May 2012 17:52:15 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>همزاد عاشقان جهان- ۲</title>
         <description>شاعران دچار یک حیات شدید هستند. دچار شدیدترین شکل حیات. و شاعرانند که دچار شادی شدید می‌شوند. و نیز شاعرانند که می‌توانند کوهستانی از اندوه‌ترین اندوه را بر دوش روح‌شان بکشند و دم در نکشند. آیا شاعران که جاندارترین موجودات زمین‌اند نیز می‌میرند؟

&quot;آیا شاعران نیز می‌میرند؟&quot; قیصر امین‌پور، کتاب «گل چه پایان قشنگی دارد»(یادنامه سلمان هراتی)، به سعی محمدرضا عبدالملکیان، انتشارات« داستان‌سرا، تهران، ۱۳۸۳</description>
         <link>http://fatemehshams.com/2012/05/11/post_401/</link>
         <guid>http://fatemehshams.com/2012/05/11/post_401/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">درباره قیصر</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 11 May 2012 21:51:36 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>در آینه</title>
         <description> از تمام داشتنی‌ها فقط آینه است که همه چیز را یادش مانده. نه صدایی. نه تلفنی. نه نامه‌ای. نه چیزی. فقط یک انعکاس تکراری و آشنا. کمی تکیده‌تر از مثلن- چهار سال پیش‌-.

  قاعده این است که اکثر روزها، لخت و بی‌حس از تخت یک نفره می‌کشد بیرون. پله‌های کهنه و نم‌دار ساختمان را می‌رود پایین. توی صف دوش صبحگاهی، بی‌صدا بیرون را نگاه می‌کند تا نوبت‌اش شود. زیر دوش چشم‌هایش را می‌بندد، طوری که انگار حوصله‌ی مواجهه با اعضا و جوارح‌اش را نداشته باشد. انگشت شست پای راست هنوز به خاطر ناخنی که لای گوشت رفته بود تیر می‌کشد. خراش پهلوی راست هم قرار نیست خوب شود. دکتر گفت ردش می‌ماند. فکر می‌کند عضوی جدید به بدن‌اش اضافه شده. مثل دانه‌های کوچک برفی که هیچ وقت آب نمی‌شود. به شانه‌هایش دست می‌کشد و چشم‌هایش را به روی آب می‌بندد.

 پله‌ها را خیس می‌رود بالا. لباس می‌پوشد. آرایش می‌کند، موهایش را درست می‌کند و بعضی روزها گل سیاهی می‌زند کنارش. خیلی روزها هم نمی‌زند. حتی اگر جواب هیچ چیز را نداند، در بی‌حسی مطلق هم می‌داند که هنوز از تکرار فراری است. فکر می‌کند فردا باید آخرین روز باشد و از پس فردا باید برگردد به لباس‌های تکراری. ولی انگار فرار از این یک چیز تا اینجا جواب داده. فکر نمی‌کند این تکراری بودن یا نبودن از همان ده سال پیش برای کسی در زندگی‌اش هیچ وقت آن‌قدر مهم نبود. او که باید می‌دید، نمی‌دید. کوری مسری است؟ شاید! اینجا همه چیز ثابت است. فقط زمان از دست‌اش مثل ماهی کوچکی می‌لغزد و فرار می‌کند. 

با تن نم‌دار می‌نشیند لب تخت. دانه‌های آب را از روی شکم‌اش بر می‌دارد و با دو انگشت می‌چکاند روی برگ‌های گلدان لب میز. آینه کوچک را می‌چرخاند. چیزی در پس زمینه نیست. دانه‌های بی‌رنگ آب، از کناره گردن و موها می‌لغزند روی جدار بلوری سینه چپ. سرد است. نگاه بی‌اهمیتی به اتاق می‌اندازد: این اتاق هیچ وقت گرم نمی‌شود. با تخت پشت نم‌دار تکیه می‌دهد به دیوار. آینه کوچک فقط تا گودی گردن را نشان می‌دهد. مهم ولی حلقه تاریک دور چشم‌هاست. ولی چرا هنوز در آینه خبری نیست؟  

لباس می‌پوشد شاید برسند. رنگ گونه‌اش را با گوش‌واره و لب‌هایش تنظیم می‌کند. کفش‌اش را با دستمال‌گردن، و کت‌اش را با پیراهن یا دست‌بند سبزش. یک تکه از گردن‌اش را می‌گذارد که بیرون بماند و بدرخشد. بیست و سوم ژوئن یک سال دارد تا سی‌سالگی. ترس و غرور و تنهایی، با هم.

کم کم دارند می‌رسند. توی آینه کوچک روی میز، پشت سرش بیمارستانی است پر از تخت‌های خالی با ملافه‌های تمیز و یکد‌ست آبی آسمانی و پنجره‌های چوبی انگلیسی قدیمی و پرنور که توی نورشان ملافه‌ها می‌درخشند. فر موهایش را با دست حجم می‌دهد و خال کنار لبش را با زبان نم‌ناک می‌کند. مریض‌ها یکی یکی بعد از صبحانه به تخت‌هایشان بر می‌گردند. قرص خورده‌اند و حتمن تا ظهر که وقت ناهارشان باشد می‌خواهند چرت بزنند. آرام خودش را از آینه می‌کشد بیرون. کیف‌ زرد و قهوه‌ای چرمی‌ زنانه‌اش را می‌اندازد سر دوش‌اش و از اتاق می‌زند بیرون. از رد نیمه خیس پاهایش روی پله‌های چوبی فقط جای دو انگشت بزرگ و کف پا باقی‌ست. که آن هم قبل از اینکه در را پشت سرش ببندد خشک شده‌اند. 

ساعت: ده دقیقه به یازده صبح هر روز</description>
         <link>http://fatemehshams.com/2012/05/11/post_400/</link>
         <guid>http://fatemehshams.com/2012/05/11/post_400/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">   گاه‌نوشته‌ها</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 11 May 2012 17:10:00 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>عشق</title>
         <description>در همه کارها پیش، طلب بود، پس یافت، الا در این حدیث که پیش یافت بود، پس طلب. 

ابوالحسن خرقانی</description>
         <link>http://fatemehshams.com/2012/05/11/post_399/</link>
         <guid>http://fatemehshams.com/2012/05/11/post_399/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">   گاه‌نوشته‌ها</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 11 May 2012 15:32:11 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>عصر ده می</title>
         <description>۱- بعدازظهر دیدن و گپ زدن با شیرین نشاط، آن هم خیلی اتفاقی و شانسی کلی حالم را عوض کرد. آمده بود آکسفورد به عنوان استاد مهمان برای مدت کوتاهی و فردا می‌رود. از تنهایی و فراموشی حرف زدیم. جالب بود که توی کارهاش این دوتا را دیده بودم و برای خودش هم همین دوتا انگار در پس زمینه همیشه خیلی مهم بوده. سخنرانی‌اش درباره پرتره‌های جدیدش را دوست داشتم. یک سری‌شان را هم نمایش داد، بیشترشان فعالان سیاسی مصری و سوری و تونسی و ایرانی بودند. بعد از آکسفورد، مدتی را مصر خواهد بود برای یک سری کار مشترک هنری. 

۲-«زیر پوست شهر» را امشب بعد از بیش از ده سال دوباره دیدم. آن موقع که دیده بودم توی یکی از سینماهای بزرگ مشهد بود و یک صندلی هم خالی نبود. این بار ولی با یک جماعت جمع و جور توی کالج دیدم. هنوز هم همان قدر فیلم خوبی آمد به نظرم. با آن بازی شاهکار گلاب آدینه. از آن فیلم‌هایی است که باید دوباره و سه باره دید. ولی با فاصله زیاد. 

۳- خودم را برای دیدن‌اش به زحمت نمی‌اندازم. نمی‌دانم این خوب است یا بد. ولی دل‌ام می‌خواهد توی همین فاز بمانم. گرچه با شناختی که از خودم دارم عاشق دیوانه‌بازی و جنون‌ام و از وضعیت نرمال فراری. از این‌که امشب وقت راه افتادن صدام کرد ولی خوشحال بودم؟ بودم فکر کنم. </description>
         <link>http://fatemehshams.com/2012/05/11/post_398/</link>
         <guid>http://fatemehshams.com/2012/05/11/post_398/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">   گاه‌نوشته‌ها</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 11 May 2012 04:11:30 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>سازی به نام فرش</title>
         <description><![CDATA[<a href="http://our-music.blogfa.com/post-339.aspx">کامل‌ترین ساز جهان</a>]]></description>
         <link>http://fatemehshams.com/2012/05/10/post_397/</link>
         <guid>http://fatemehshams.com/2012/05/10/post_397/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category"> موسیقی</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 10 May 2012 17:49:24 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>این روزها که می‌گذرد</title>
         <description>خسته‌ام و کمی هم ناامید ولی معنی‌اش این نیست که نشسته‌ام کف زمین و کاری نمی‌کنم. صبح تا شب دارم این در و آن در می‌زنم برای پیدا کردن اسپانسور. سال آخر دکتری یکی از ترسناک‌ترین سال‌های زندگی آدم است. مخصوصن اگر گیر باشی و نتوانی به هر دلیلی برگردی کشورت و شغل به دردبخوری هم برایت حاضر و آماده پشت در نخوابیده باشد. آن وقت می‌توانی بگویی که گاوت زاییده. چند قلو هم زاییده. از یک ور درگیر و نگران انقضای ویزا و اقامتی. از یک طرف گیر تمام کردن یک پروژه که آخر کار بیشتر از هر چیز به یک جنین سمج شبیه است که چسبیده به ته شکم‌ات و حاضر نیست به دنیا بیاید و هر چند روز یک بار هم یک لگد نثارت می‌کند و باید سه شب توی رختخواب از درد زاییدن یک تکه‌اش به خودت بپیچی. از یک طرف باید شبکه‌سازی کنی و برای این کار باید هی بروی کنفرانس و هی مقاله بدهی و هی ثابت کنی که کارت را بلدی و حرف داری برای گفتن. برای این کار هم باید هی بنشینی و بخوانی و بنویسی، آن هم به زبانی که زبان مادری‌ات نیست. حالا اگر روی کلمه‌ها و جمله‌بندی حساسیت هم داشته باشی این پروسه زاییدن ده برابر سخت‌تر می‌شود. 

گیرم که کل این ماجرا هم جور باشد و دغدغه اجاره خانه سه ماه تابستان و اقامت سال بعد را نداشته باشی و مقاله‌ات هم توی دو کنفرانس معتبر پذیرفته شده باشد تازه می‌رسی به پروسه منت‌کشی از دانشکده و کالج برای گرفتن پول سفر به محل کنفرانس. این طوری نیست که تا لب تر کنی پول را بگذارند کف دست‌ات و بگویند برو به جهان علم خدمت کن. نخیر! باید حداقل شش ماه جلوتر سه تا فرم پر کنی و یک باره و ده باره توضیح بدهی که من اگر بروم اینجا این حرف را بزنم به فلان مساله در این دنیای خراب‌شده که این همه اهمیت دارد برای اولین بار پرداخته‌ام. قاعده این است که آب ببندی توی ماجرا و هی پیازداغ‌اش را زیاد کنی تا حاضر شوند یک پول ناچیزی بدهند برای سفر. بعد اگر فکر کردی پول را می‌ریزند توی حساب‌ات که بروی بلیط هواپیمای در پیت بگیری و یک اتاق توی یک خوابگاه درجه سه رزرو کنی زیادی خوش‌خیالی. حتی اگر پول هم حاضر باشند بدهند، می‌گویند برو سفر و برگرد و سند مخارج‌ات را بیاور، بلکه هم نصف‌اش را دادیم. همه‌ی این جریان یعنی پریدن نصف بیشتر موقعیت‌های به اصطلاح آکادمیکی که ممکن است برای یک دانشجوی دکتری پیش بیاید. البته هستند خرپول‌هایی که فقط کافی‌ست سیصد کلمه چکیده مقاله بدهند به فلان کنفرانس درپیت و از جیب بدهند و بروند خودی نشان بدهند و برگردند. این دغدغه‌ها که نباشد طرف می‌نشیند هی تولید می‌کند. مهم نیست چی و چه‌طوری. یک سر بروید انتشارات بلک‌ول اگر اینجا زندگی می‌کنید و ببینید ماهانه چقدر کاغذ و جوهر و برق هدر می‌رود برای کتاب‌هایی که به زور یک بار هم خوانده می‌شوند. بیزنس تولید چرند محض. همه چیز ته‌اش به پول می‌رسد. علم را بگذار در کوزه، همه چیز اینجا بوی گه پول می‌دهد.

 ته ته‌اش می‌شود حکایت من که بی‌خیال سه تا کنفرانس شدم و ترجیح دادم جاش بروم برای تیم بسکتبال کالج به صورت مجانی توپ بزنم. کم‌ترین فایده‌اش این است که فکر می‌کنم بعد از شش سال مشکل زانو و نبودن تیم و موقعیت باز هم برگشته‌ام به زمین. گرچه سن‌ام بالاتر از آن سال‌هاست و احتمالن خیلی زود باید توپ را ببوسم و برگردم کنار زمین. معلوم نیست زانوی اوراق چقدر باهام کنار بیاید. ولی توی این اوضاع بهترین کار برگشتن به توپ و زمین بود و الا دق می‌کردم.</description>
         <link>http://fatemehshams.com/2012/05/10/post_396/</link>
         <guid>http://fatemehshams.com/2012/05/10/post_396/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">   گاه‌نوشته‌ها</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 10 May 2012 13:49:55 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>

